طبق قراری که داشتم با بچه ها، 4شنبه ساعت 5 تهران بودم. نمیدونید چه استقبال گرمی از طرف طاهره صورت گرفت از ما. اصلا فکرش رو هم نمیکردم که اینقدر بی تاب اومدن ما باشه. مدیونید اگه فکر کنید تا خود ساعت 7/5 تو اون سرما رو جدول سر کوچه شون نشسته بودیم تا از سر کار برسن ایشون. و البته مدیونترید اگه فکر کنید تو این مدت 2 تا آقای محترم که فهمیده بودن جا و مکان ندارم با ماشین اومدن تو صورت من پارک کردن و چراغ انداختن تو چشممو هی میگفتن بیا بالا!!! و باز مشغول زمبه ی منید اگه فکر کنید یکی دیگه هم با موتور اومده بود میگفت "پیس پیس" یعنی بپر رو ترکم بریم!!!!.
بعد از خوردن شام هم همگی نشستیم با هم حرفای فرهنگی و ادبی زدیم و مثل آدمای روشنفکر یه سری هم نقد دلسوزانه از خودمون در کردیم. مدیونید اگه فکر کنید شکر بارون کردیم مسئولین عزیزتر از جان رو و بعدش هم مثلا نشسته باشیم یه سری حرفهای +18 که چه عرض کنم +30 زده باشیم. نکنه مثلا فکر کردید من نشستم کلی در مورد حق الناس حرف زدم، واینکه باید ادا بشه حتما و اینجور چیزا...!
نصف شب خوابیدیم تا لنگه ظهر، آی چسبید. صدا تو این محیط وجود نداشت. سکوت مطلق و این یعنی عشق، صفا. مدیونید اگه فکر کنید دوستای روانی من از ساعت 6 مثل وزغ چشماشون باز شد و شروع کردن به کرو کر خندیدن. و مدیونترید اگه فکر کنید من مثلا عصبی شدم و مثل سگ پاچه گرفتم دور از جون سگ!! یا مثلا احیانا به ذهنتون خطور کنه که سر کوچشون یه مدرسه بود که دم به دقیقه ناظمش با یکی از بچه ها کار داشت تو دفتر!!
عصر با فاطی قرار داشتم میدون ولی عصر، که بریم یه جایی یا مثلا یه مکانی! واقعا حال کردم چون با اینکه اون ونک بود و من سر پیروزی ولی تو یه زمان رسیدیم میدون و رفتیم به مکان مورد نظر! مدیونید اگه فکر کنید که مثلا اون رسید، رفت به مکان مورد نظر و کارش و کرد و اومد و باز رفت و باز زنگ زد و باز یخ زد بعد تازه من رسیدم!!
جمعه با رقی قرار گذاشتم مترو حقانی برای رفتن به پارک طالقانی. قرار بود یه قرار وبلاگی برقرار بشه. اولیش قرار دورخوانی "ماهی سیاه کوچولو" بود که به همت یک دبیر فهیم برگزار شده بود. و قرار بود مراسم قرعه کشی مارکوپولو هم بهش بچسبه! رقی که رسید سریع حرکت کردیم سر قرار. وقتی که به محل رسیدیم رقی استرس گرفتش و گقت ولش ، اصلا نمیخواد بریم من اعتماد به نفسمو از دست دادم. مدیونید اگه فکر کنید قضیه عکس اینه!! همینجور که از دور داشتیم گروه رو میدیدیم و شک داشتیم خودشون باشن توسط مارکوپولو کشف و ضبط شدیم و رفتیم به مسلخگاه!!! با ورودمون شور و شعفی جمع رو فرا گرفت که بیا و ببین. اصلا یه دفعه اون سکوت مرگبار شکسته شد و طرحی نو در انداخته شد!! با اینکه کتاب رو نخونده بودم چنان شروع کردم به نقد و بررسی که فک همه چسبید به زیراندازهای میترا!! مدیونید اگه فکر کنید بیشتر نقش چنار و داشتم اونجا. و مدیونترید اگه فکر کنید یعنی اگه صدا از شیرینی های مارکوپولو در اومد، از من هم در اومد( صدا رو میگم).
جلسه ی خیلی شکیل و پرمغزی بود. و حرفای جالبی هم توش رد و بدل شد. توصیه میکنم هر کس به ادبیات علاقه داره از دست ندتش. البنه همونجا استادما هیچ،ما نگاه قرار شد یه جلسه ی جداگانه تشکیل بدن که توش فقط نقد و بررسی کتابهای فهیمه رحیمی باشه. چقدر هم که بهش میاد اونم حسااااااااااااااااااااااااس!!
قرعه کشی مارکوپولو هم بعدش انجام شد که من فقط و فقط به خاطر حسادت و لج درآوردن نمیگم کی برنده شد توش، مدیونید اگه غیر ازاین فکر کنید. بعد از مراسم رسمی دیگه مراسم غیر رسمی و خودمونی شد. هر دو تا مرغ عاشق یه گوشه داشتن با هم نوک میزدن به زمین!! یه عده از بچه ها هم شمالی بودن و خیلی با کلاس. همینجور هم داشت کلاسشون بالاتر میرفت از بس دخانیات هوا دادن. تازه اسم یکیشون هم الهام بود فقط یه خورده الهامیش خشن بود. ولی وقتی فهمیدن من خوزستانی هستم اصالتا آی تحویل بازار راه انداختن اساسی. منم برای اینکه ازشون تشکری کرده باشم گفتم همگی مهمون من کافی شاپ البته غیر سیگاری ها.بعد که خوب دقت کردم دیدم ای جان اینجوری فقط من میمونم و رقی و آریانا جون و جناب مارکوپولو. که البته از لحاظ معنوی ناراحت کننده و از لحاظ مادی بسی جای خوشحالی!!
البته نه اینکه فکر کنید کم آوردم ها. نه ... مارکوپولو گفت تا من هستم زشته که یه خانوم حساب کنه، منم دیدم حرفش منطقیه قبول کردم!! مدیونید اگه فکر کنید نیم ساعت با آریانا داشتیم التماس میکردیم و اون..................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................
مارکو خان لینک طلایی رو میدی یا این سانسوری ها رو مجوز چاپ بدم؟!!
پ.ن: در ضمن یک مورد مترومن هم حضور داشتن اونجا که هیچ نشانی از اون چیزی که میشناسید نداشت. مدیونید اگه فکر کنید قضیه هیچ ارتباطی به قلب و تیر و این چیزا نداره.
پ.ن: مطمئنا اتفاق ویژه ی این سفر دیدن آریانای عزیزم از نزدیک بود.