طوطی با طعم پراید!!!

و اینک من


دختری که


پراید دارد!!!


لطایف الحیل های پرایدی:


اولا ، از اینکه یه شبه دنیا به کامم شد و از قشر آسیب پذیر جدا شده و جزئی از اغنیا شدم اصلا هم خوشحال نیستم! آخه مردم که جنبه ندارن بلا نسبت شما! الان میدونم دیگه ، هی کامنت خصوصی، هی شماره ی همراه، هی اسمایلی های خاک بر سری!! خلاصه راه میرن و دون میپاشن!!! منم که قصد ادامه ی تحصیل کشتتم!!


ثانیا، با اینکه من پراید دارم ولی باور کنید به همه ی شما تعلق دارم!! تورو خدا منو از خودتون جدا ندونید، هر کاری مشکلی چیزی داشتین زنگ بزنید با وکیلم هماهنگ کنید، قول میدم رسیدگی کنم!!!


ثالثا، به این جمله ایمان آوردم که پول خوشبختی نمیاره!! بیا اینهمه من ثروت دارم، ولی عوضش خدا یه منشی قسمتم کرده که اینروزا به جای گریه ، قهقه میزنم از خنده، بسکه حرص میخورم از دستش. به جان پرایدم راست میگم، امروز اونقدر خندیدم که همکارم نگران شد!!


رابعا، اینکه دیگه من کلا خیلی خوشبختم و خوشحالم و اینا، ایشالا خدا به شما هم همچین روزهایی رو عطا کنه به حق این شب عزیز!!


خامسا، جوگیر و بی جنبه و ندید بدید و تازه بدوران رسیده هم خودتونید، اصلا آینه آینه!!!

 

  

      


از همه چی

سریال زمانه بدجور بهم میریزه منو، داستانش بدجور حرف دل منه، چیزیه که من همیشه در موردش گفتم ولی فقط یه حسن فتحی میتونه اینجوری ملموس نشونش بده و به تصویر بکشه. داستان نامردی در ورژن جدید! داستان بی معرفتی! و داستان حماقت های ناتموم زنونه...

نامردهای این روزها دیگه عربده نمیکشن، دست بلند نمیکنن و مست و پاتیل به زن و بچه شون حمله نمیکنن. نامردهای الان خیلی شیک و ترو تمیز هستن، با چهره ای معصوم و قلبی مهربان، شعر میگن، عاشق میشن و اشک میریزن!!! نامردای الان چاقو ندارن، ولی بی معرفتیشون از هر چاقویی کاری تر و کشنده تره.

نامردای الان خیلی نامردترند، ولی روزگار از اونا هم نامردتره...


***

امروز نزدیک بود به خاطر گرونی سرمو بکوبم به دیوار! ولی گفتم درست نیست اینجوری بی خبر، بزار باشه واسه فردا!! راستی اینکه هیچ مقامی هیچ توضیحی در این مورد نمیده به خاطر باقالی فرض کردن ملت هستش یا ....( امان از ترس فیلتر!)


***


خواهرزاده ی 9 ساله ی من از تهران رسیده میگه: خاله جون من از یکشنبه تکلیف شدم ها، تازه نماز صبحمم خوندم. بعد تا دیروز که جشن تکلیف براش گرفته بودیم، تا اذون میگفت میرفت وضو میگرفت و وایمیساد به نماز!  اونوقت دیشب بعد از جشن مامانش بهش میگه: مائده پاشو نمازتو بخون مامان دیر شده، میگه ولش کن فردا قضاشو میخونم!!!

یعنی بی انصاف این وسط فقط میخواست مارو بیچاره کنه با هدیه و جشنش!!


***

اسم مریض و صدا کردم، دیدم یکی اومده صاف وایساده جلومو زل زده به چشام، میگم شما عکس داری؟ میگه نه مادرم داره، میگم خب کجاس؟ میگه اون خونه است! شما عکس و بدید من میبرم!!!! یعنی با همچین کسایی شدیم 70 میلیون!


***

بهم پیشنهاد کار شده تو تهران، و این یعنی تجربه کردن زندگی مجردی، به نظر شما تجربه ی خوبیه یا نه؟ شماها که تهرانید ! به نظرتون برای یکی مثل من این کار مفیده یا نه؟ و اینکه از پسش برمیام؟ خیلی دارم بهش فکر میکنم اینروزا..

  

طوطی و دوستان

http://uploadtak.com/images/f5971_201301251243.jpg 


از خیلی قبلتر با مستوره قرار گذاشته بودیم که یه سفر باهم بیاییم تهران و با بچه ها جمع شیم. وقتی این هفته قرار شد برای کاری برم تهران به مستوره هم گفتم و اونم با مرامی که فقط مختص خودشه، برنامه شو ردیف کرد و اومد. و این شد که منم اعلام عمومی کردم. از اونجایی که آی کیوم در حد جلبک هستش دقیقا در پستی این کار رو کردم که توش از بهمن و تولد و اینا گفته بودم!! ( مدیونید اگه تو دلتون بگید آره جون عمه ات)! و این شد که الان یه عدد طوطی خجل و شرمنده روبروی شما نشسته و میخواد قدقدی بکنه آنچنانی..
اولش با خوش خیالی گفتم ایشالا که بچه ها توجهی به این مساله نکرده باشن و کلا حواسشون نباشه، ولی اولین جرقه رو بهروز زد که بهم گفت فردا من شیرینی میارم، تو نیاری که رو دستت میمونه! گفتم آخه به چه مناسبت تو بیاری؟ گفت چون تولدته!!!
همونجا سرگیجه گرفتم، گفتم وقتی بهروز یادشه فک کن بقیه نباشه!!( منظوری نداشتم به جان طوطی، فقط به خاطر "بابا" و اینا...)
و شد آنچه نباید میشد...

آقا سعید! واقعا ممنونم که با وجود اینکه شبکار بودید و کلی خسته، از خوابتون زدید و شرمنده کردید منو.اصلا حضور شما یه پشتگرمی برای من به حساب میاد، دوست بهمنی و مهربان.

آقا عیسی! من تا عمر دارم فراموش نمیکنم این لطفتون رو، اینکه زحمت یه کیک خوشمزه و خوشکل رو بکشید اونم از "بی بی" ، با کلی ظروف یکبار مصرف و از همه مهمتر زیرانداز. منو یه عمر شرمنده کردید. باور کنید اون لحظه به زور جلوی اشکامو گرفتم بسکه خجالت کشیدم.

آقا نوید! نمیدونی با اومدنت و مرامی که گذاشتی چقدر خوشحالم کردی، با اینکه برای عصر هم برنامه داشتی. و اینکه زحمت عکسارو هم کشیدی و کلی هم انرژی مثبت ساطع کردی از خودت با خنده هات، هر چند آخرشم....!!( بگم؟ بگم؟)

آقا بهروز! تو که دیگه گل کاشتی با شیرنی های خوشمزه و حرفهای بامزه ات. یعنی جفت خوبی برای نوید هستی تو قرارای وبلاگی. من دعوت از شمارو برای همه ی قرارها توصیه میکنم! هر چند تلاشت برای بیشتر موندن و بازی کردن متاسفانه به ثمر ننشست، اونم به خاطر بازی بی مزه ی دربی. حیف از اون جمع که به خاطر اون بازی متفرق شد. راستی به بابا گفتی؟؟!!

مستوره جان! ممنون از اینکه بودی، نمیدونی چقدر میخوامت خانومی، هرچند مثل همیشه آروم و متین نشسته بودی ولی حضورت خیلی برام پررنگ بود خیلیییییییییییی..

الهام جان!درسته ساعتت با ما میزون نبود! ولی تو میتونی 2 ساعت هم دیرتر بیای ولی همینکه بیای خوبه، خیلی خوبه.دیدن خنده های قشنگت خیلی بهم انرژی میده گلم.

فاخته جان! من شرمنده ام بخدا..هر چی یادم میفته کلاس فلسفه تو پیچوندی غصه ام میگیره!! یعنی همش تقصیر این بهروزه، آخه این چه کاری بود که کرد؟ پرت کردن کیف بالای درخت اصلا چه معنی میده؟!!!راستی چه خبر از جزوه؟؟؟

پونه جان! فقط بگم عزیزمییییییییییییییییی. خیلی دیدنت و بودنت خوشحالم کرد. تا حالا تو یه جمع نزدیک باهات نبودم.ولی همین یه بار کافی بود تا کاملا تو دلم جا بشی ، بسکه خوش صحبت و خوش برخوردی.

ترنم جان! شوکه شدم وقتی دیدمت، چون نمیدونستم قابل میدونی و میای، خیلی با معرفتی که با اون سردرد و قراری که داشتی خودتو رسوندی به ما. راستی بزار از فرصت استفاده کنم و بگم: الان بهتری؟؟!!

وووووو مرجان جان و مائده جان!
سوپرایز این مهمونی بی شک شما بودید،من هنوز از شرمنده گی پارسال فارغ نشده بودم که باز رفتم زیر خروارها شرمندگی دختر. اینکه وسط یه عالمه کار که تو خونه داشتی خودتو برسونی اونم برای 10 دقیقه واقعا کار بزرگیه که خیلی ها ی دیگه که ادعای دوستی داشتن انجام ندادن. و مائده ی عزیزم که تو ایکی ثانیه تونست همراهیت کنه و زیارتشو نصیبمون کنه. ببخش اگه درست حسابی پذیرایی نشدین و نتونستم خوب مهمون داری کنم، همش تقصیر این بهروزه!!!

پ.ن: اگه منتظر بودید بشینم کلا قرار رو شرح بدم و حرفهای رد و بدل شده رو بگم ، عمراااااااااا. فقط بگم اونقدر خندیدیم که هنوزم با یادآوریش ریسه میرم.
پ.ن: اگه میخوایید بگید چرا اسم آقایون رو اول آوردم، باید بگم که من درسته یه دختر خیلی خیلی خیلی روشنفکری هستم! ولی در این زمینه کاملا سنتی فکر میکنم و طرفدار مردسالاری هستم!! والا به جون جفت بچه هام..
پ.ن: از اونجایی که سیستم باحالی دارم ، درست مثل خودم!! باید برای دیدن عکس خودتون زحمت یه کلیک رو بکشید!!

شور بهمن

حلول ماه بهمن، ماه من


و ماه


آقا سعید( خشت)

آریانا

بابک ( کاسپر)

توت فرنگی

صالح ( تنهایی)

زهره

فاطمه

...

...


رو به همه تبریک میگم، امیدوارم ماه دلچسبی برای هممون باشه.


***


بعدن نوشت: این قسمت سانسور شد!!


***

خواستم بیام با شور و شوق بگم بچه ها برای آخر هفته تون برنامه نزارید، چون من براتون گذاشتم!! که دیدم عدل این هفته دربی هستش!! حالا من چیکار کنم با قرار وبلاگی که رو دستم مونده؟!!!


حالا فعلا دوستانی که میان دستاشون بالا، تا با یه روز اینور و انور بالاخره برقرارش کنیم.