آینده ی مبهم...

یادمه چند سال پیش تو جاده ی قم-اراک ، دامادمون یه دفعه گفت: طوطی من همش حس میکنم اسم همسر آینده ی تو مجید هستش!! یادمه که کلی با خواهرم سر این پیشگویی خندیدیم!

***

وقتی سر خواستگار آخرم ، بدون اینکه حتی اجازه بدم بیاد خونمون ، داد زدم که نه، عمه ام برگشت گفت: حتما یکی تو ذهنت هست که اینجوری میکنی! و گرنه که چرا نه؟ مگه دیدیش؟ و این شد که دوباره با خودم مرور کردم شرایط یه شوهر نسبتا ایده آل رو از نظر خودم. میشه گفت کلا زوم من روی رفتارها و اعتقادات طرفم قرار گرفته، ولی غیر از اونا یه سری ایده آل های دیگه ای هم هست مطمئنا

1- اسم و فامیل مناسبی داشته باشه ( باور کنید جالب نیست عاقد بگه : وکیلم شما را به عقد آقای خرتپه ای در بیارم؟!)

2-زیبارو نباشه! فقط در حدی باشه که مجبور نباشم بعد از هر بار دیدنش قرص متو کلرو پرامید بخورم! کلا مردونه باشه.

3- کچل باشه! البته نه در حد علیرضا منصوریان! در حد حامد نوه ی دائیم!! این مشکل خودتونه که ندیدینش!

4- عینکی باشه! خدائیش عینک خیلی با کلاس میکنه مرد رو!

5- موهای جو گندمی داشته باشه!

6-قد بلند داشته باشه.

7-خوش خط باشه.

8-نزدیک به 40 سالگی باشه. سنی که مردا عاشق میشن عموما!

9-کار آزاد نداشته باشه، و البته کاری که در ارتباط با خانوما باشه!! شما خودتون خوشتون میاد شوهرتون کلاه گیس و رژلب بفروشه؟ والا.

10- درآمدش در حدی باشه که بتونیم آبرومندانه و بی دغدغه زندگی کنیم. همین!

11- .... خدا مرگم بده، من چقدر شرایط داشتم نمیدونستم!

12- حالا درسته تحصیلات ، شخصیت نمیاره، ولی دیگه خدائیش لیسانس وداشته باشه.

این علامتهای تعجب هم مربوط به من نیست. مربوط به شماست که باورتون نمیشه. وگرنه من هر چی نوشتم جدی بود از نظر خودم.

میگن هیشکی کامل نیست و اگر دیدی کسی پیدا شد که 70% شرایط مورد نظرتون رو داشت رو هوا بقاپیدش! و من همیشه در کمین بودم.

الان مجید80% این شرایط رو داره ولی من نه تنها اونونقاپیدم که 2 ماهه منتظرش گذاشتم. هیچ وقت فکر نمیکردم تا این حد سردرگم بشم. خودمو تواناتر میدیدم. فکر نمیکردم یه روز مجبور بشم همون کاری رو بکنم که دیگران رو به خاطر انجامش مورد انتقاد قرار میدادم. دیشب به جمکران پناه بردم و همه چیز رو به آقا سپردم تو شب میلادش. حالا دیگه خودش میدونه و کرمش....

فردا صبح با یه استخاره ادامه ی داستان زندگی من رقم میخوره....

 

استخاره بد اومد . به همین راحتی.....

 

برای جوانمردمان کرد

تا اطلاع ثانوی کردها بهترین قوم ایرانی از نظر من هستن.

از اصفهان، شهری که با وجود همه ی زیباییها ازش متنفرم به سمت شهر ناشناخته ی کرمانشاه رفتم. البته که بینش یه روز لطف کردم و خونه بودم.

شنبه شب چمدون رو دست گرفتیم و رفتیم تهران. شب رو خونه ی رقی موندم و صبح ساعت 5/5 راه افتادیم سمت کرج. البته از اینجا به بعدش رو دارم با گفته ی شاهدان نقل میکنم ، وگرنه من کجا و هوشیار بودن تو اون ساعت کجا؟؟! میگن ساعت 7/5 رسیدیم کرج. و البته بازم میگن ، تا سهیلا اومده سمتم برای خوشامدگویی من دستم و دراز کردم و چمدون رو دادم دستش! انگار که راننده ی خصوصیم اومده استقبالم!! خلاصه من از اونجا یادمه که اینجا صبحانه خوردیم!! والا با این نوناشون...

بعدش کوبیدیم رفتیم تا همدان. و از اونجا هم یه راست، گنجنامه. زیر اون آبشار رفتن و خیس شدن واقعا حال داد. الان میتونم به مارکو پیشنهاد همدان رو هم بدم با اطمینان.

تو مسیر رسیدیم به صحنه! خدائیش من موندم که ، طرفی که این اسم رو روی این شهر گذاشته، چی دیده بوده اون موقع که مجبور شده این اسم رو بزاره؟!! باور کنید تو تهران خودتون بیشتر میشه صحنه دید تا اونجا والا.. اصلا چرا راه دور بریم، همین خمینی شهر مگه کم صحنه داره!! من همیشه یه چیزی رو میگم، اونم اینه که: دخترای مردم روم به دیوار ، گاز بین انگشت شست و اشاره و اینا یه نفری از خونه میرن بیرون ، سه نفری برمیگردن !! کسی نمیفهمه، اونوقت ما تا یه چشمک بزنیم به یارو، زرتی شونصدتا موبایل با زوم بالا ازمون عکس میگیرن. حالا شده حکایت این شهر. احتمالا تا آقای ثبت احوال اومده ...، بله دیگه!! داشتم میگفتم، اونجا رفتیم سراب صحنه و باز زدیم بیرون و بدو رفتیم سمت بیستون. جایی که من همیشه آرزوی دیدنش رو داشتم، وجایی که بیشتر از اینکه نشانه ی عشق فرهاد توش نمایان باشه، بی لیاقتی شیرین رو نشون میداد. هر چند ما هرچی خواستیم اونجا حس بگیریم و بحث عشقی- عرفانی راه بندازیم ، سهیلا نزاشت. بسکه دلقک بازی درآورد و گفت: بچه ها از این به بعد به بیستون میگیم" کوه فرهاد خله"!! بعد داد میزد که: آخه دیوانه نفهمیده که سرکارش گذاشتن؟ مردک چجوری میخواسته اینجارو بکنه مثلا؟ و البته من و رقی با هم این شعر رو زمزمه میکردیم که: دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد- شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد.... و با هم مرور میکردیم کلاس ادبیات رو که استاد چجوری کنایه و ایهام و استعاره و ...از طریق این بیت شرح داد برامون. در حالی که حسرت داشتن یه فرهاد رو تو زندگیمون میکشیدیم به سمت کرمانشاه حرکت کردیم. دیار مردم با غیرت و مهربان- مودب و متین- نجیب و دوست داشتنی. کرمانشاه خیلی دوست داشتنی تر از اونی بود که فکرش رو میکردم. شهری زیبا و دلنواز.

محل سکونت ما بلوار طاق بستان بود. بلواری که شباهت زیادی به خیابان چهارباغ اصفهان داشت. به محض رسیدن به گلاره خبر دادیم. دوست دوران دانشجویی. عزیزی که با دیدنش بعد از چند سال تا چند دقیقه اشکمون رو سرازیر کرد.

روز بعد صبح زود راه افتادیم سمت جوانرود. از مردم جوانمرد همین و میگم که سهیلا فریاد زد: من یه شوهر جوانرودی میخواااااااااااااااااام. حالا شما فکر کن ما باید از کجا میاوردیم تو اون شهر غریب!! از اونجا رفتیم سمت غار قوری قلعه و بعد شهر روانسر. نهار رفتیم سراب نیلوفر و عصر خونه بودیم!! باور کنید به همین تندی همه ی استان رو در نصف روز فتح کردیم، بسکه دیوانه ایم!!

عصر با مستوره ی عزیز قرار داشتم که بیاد پیشم. و اومد.. وااااااای که چه لذت بخش بود این دیدار. دو ماشینه حرکت کردیم سمت طاق بستان. زیباترین جایی که تو این سفر رفتیم. گلاره همونجا بهمون ملحق شد و همگی رفتیم سمت کوهستان پارک. خیلییییییییییییییییییییییی چسبید خیلی. جمع قشنگی بود. کلی اراجیف گفتم و خندیدیم!! ( این شکسته نفسی داره منو از پا درمیاره به مولا). مستوره بعدش از ما خداحافظی کرد و ما رفتیم به سمت رستوران و خوردن دنده کباب!

فردای اونروز بسکه جایی برای رفتن نداشتیم 2 بار رفتیم بازار سنتی!! و البته یه سر هم رفتیم پیتزا زاگرس که مثل اینکه معروفه تو این شهر.

4شنبه هم برگشتیم.

برگشتنی که نه تنها حال منو بهتر نکرد که داغمو تازه کرد. داغی 4 ساله.....

همه چی آروم میشه!!

برای همه ی ما پیش اومده که ،تلفن زنگ بخوره و بریم آیفون رو برداریم و بگیم کیه؟!!، یا مثلا زنگ خونه به صدا دربیاد و گوشی تلفن رو جواب بدیم!، و این رفتارها مطمئنا ناشی از درگیری ذهنی و فکری آدم داره. و اینکه زیاد نمیتونه تمرکز کنه رو رفتاراش.

اینو داشته باشید تا براتون بگم که: برام یه اس ام اس رسید و من بلافاصله گوشی تلفن ثابت رو برداشتم و بهش ذل زدم!! بدون اینکه بدونم دقیقا دنبال چی میگردم؟!!

پس دیگه نیازی به توضیح اضافی نیست که چرا نیستم و نمینویسم.

همیشه اینطور بوده که هر چیزی رو در حد شوخی میپذیرم و تا تهش میرم، ولی وقتی شکل جدی و واقعی به خودش میخواد بگیره ازش فرار میکنم تا ناکجا...، یکی از بزرگترین ایراداتم اینه که توی هر چیزی عقلم و بیشتر از نیاز دخالت میدم. این همیشه کارمو خراب کرده. مثل این میمونه که بخوای با پراید 170 تا بری، خب معلومه که چپ میکنه و موتورش و لاستیکش با هم میترکه!!! یه وقتایی آرزو میکنم کاش مثل خیلی ها همینجوری یلخی زندگی میکردم. هر چه بادا باد، و البته که خوشبخت تر هم بودم. ولی هر کسی همونجوری هست که خودش خواسته، و مطمئنا این انتخاب خودم بوده.... هیچ زمانی مثل الان درگیر جنگ داخلی ، احساس و عقل نبودم. دوست دارم بیطرف باشم مثل شورای نگهبان ، ولی......!

 

سفر همیشه برام دلچسب و جذاب بوده. بهتره بگم هیچ چیزی تو دنیا مثل مسافرت برام شیرین نیست. شروع تیرماه امسال، یعنی شروع سفرهای استانی من ، اگر خدا بخواهد! آخر هفته راهیه اصفهان میشم برای شرکت در عروسی ، البته به همراه همه ی قوم و قبیله. ایشالا که مثل همه ی سفرهای قبلی به اصفهان اینم خوش بگذره. بعد که برگشتم بلافاصله راهی کرمانشاه میشم به همراه دوستان. این یکی دیگه اخرشه. هم اینکه به یه شهر جدید میرم و هم اینکه با دوستای عزیزتر از جانم میرم. سفرهای مجردی محشره ، توصیه میکنم تجربه اش کنید اگر نکردید. فقط دوست دارم دوستای کرمانشاهی من یه اطلاعاتی بدن در مورد جاهای دیدنی و غیره!!! والا با این شهراشون... وقتی برگشتم هم احتمالا با خانواده بریم سمت تبریز و ارومیه ....

و این یعنی من روبراه میشم در حد لالیگا ...اگر خدا بخواهد.

در ضمن به سفرهای پیشنهادی شما هم ترتیب اثر داده میشه در حد توان این بنده ی ناچیز. والا به خدا ، مگه ما چند تا وبلاگ داریم ....