تزلزل

تیپ خاص یه عدد عمه، که میخواد بره تولد برادرزاده اش رو زدم و منتظر تماس داداش نشستم تا بگه بزن بیرون! گفت و زدم!

اولش با زهره روبوسی کردمو تبریک گفتم بهش، بعدش سوار ماشین شدم و در جستجوی زهرا. که یهو با تعجب دیدم برادرزاده ی 7 ساله ام با مقنعه و چادر سفید نماز نشسته تو ماشین و حتی به زور بهم نیگاه میکنه چه برسه به سلام!

یه عالمه قربون صدقه اش رفتم تا افتخار داد و خندید. برگشتم بهش میگم : عمه جون ما داریم میریم رستوران، نه نماز جمعه! همه خندیدن الا اون! نمیدونم چرا فکر میکرد چون چادر سرشه نباید زیاد حرف بزنه یا بخنده، البته میدونم ها..چون به خودمم زیاد گفته بودن! و من که نگران بودم آینده اش مثل من بشه شروع کردم به صحبت کردن باهاش که ، چادر نمیخواد سر کنی ، میره زیر پات ولو میشی ، ملت میخندن ، خودتم زخمی میشی!!! تا قبول کرد چادر رو برداره!

سر راه مادرش رو سوار کردیم، براش یه کیلیپس خریده بود...

رفتیم تو رستوران و منتظر بقیه بودیم که دیدم زهرا اومد در حالیکه کلا کشف حجاب کرده و داره با کیلیپسش قر میده!! در حالیکه غش کرده بودم از خنده به عروسمون گفتم: خوب شد براش تاپ و شورت نگرفتی، و گرنه آبرومونو میبرد دخترک!!!

و من فهمیدم که اون هیچ وقت به من نمیره!!!

 

اصولا من سیستمم یه چیزیه عجیبا غریبا! هر دو دقیقه ریست میشه و هزار جور مشکل نگفتنی داره. الان حدود یه هفته میشه که یه مشکل بسیار شیک پیدا کرده، اونم اینه که برای دوستانی که تو پرشین مینویسن نمیتونم کامنت بزارم!! فک کنید....

خاک تو گور! هوشمند شده...

حالا من چجوری عرض ادب کنم خدمت میترا و الی و قطره و کاسپر...؟؟؟

 

 

 

الگویی مناسب

به گواه همه ی شاهدین ، پیامبر عزیزمون، زیباترین و کاملترین زندگی زناشویی خودش رو با حضرت خدیجه سپری کرد. زنی که ۱۵ سال از ایشون بزرگتر بود و از لحاظ مالی در سطح بسیار بالاتری از ایشون قرار داشت. زنی که از قبیله پیامبر نبود و اختلاف طبقاتی زیادی بینشون بود.

و این یعنی نقض همه ی قوانینی که برای ازدواج های ما وضع شده، ازدواج هایی که اکثرشون ارزشی ندارن حتی!

و این یعنی اینکه ازدواج معیار ثابتی نداره، و زندگی عشق میخواد و از خود گذشتگی ، و زندگی به "خدا" نیاز داره....

سوپرایز خدا برای پرسپولیس

از دقیقه ی 60 داشت فکر میکرد که یعنی لقب جدیدش چیه؟ اونقدر کیف کرده بود که یادش رفته بود بازی هنوز ادامه داره، یادش رفته بود تیم مقابلش یه دنیزلی داره که صد تا مربی ایرانی و جوگیر و مو کاشته رو حریفه، یادش رفته بود هیچی نیست ، هیچی

یادش رفته بود که هوادارای تیمش هم نیمخوانش، یادش رفته بود تیمش رو ستاره هاش دارن میچرخونن، یادش رفته بود مصاحبه ی جباری رو ..

خدایا ممنونم. فقط تو میتونستی اینجوری تحقیرش کنی ، فقط تو میتونستی با یه بازی، شیرینی 4 تا برد رو از یادش ببری، کی فکرشو میکرد، 10 نفره باشی و 2 گل عقب باشی، قربونت برم افندی.....

من و داداشم تو خونه بودیم. من قرمز و اون آبی! تا دقیقه ی 80 لال مونی گرفته بودم، جوری که هی برمیگشت ببینه زنده ام یا نه!!

گل اول رو که زدن فقط خندیدم ، گل دوم رو هوا بودم و فقط جیغ میکشیدم ! جیغ هاااااااااا، گل سوم همزمان دست میزدم و جیغ میکشیدمو و قربون صدقه میرفتم و میبوسیدم و .... باور کنید تا حالا فکر نمیکردم اینهمه توانایی در من یک جا جمع شده!

نمیدونم شاید یه دفعه تخلیه شدنم باعث شد از دیشب کلا بی حال بیفتم تو اتاقم. حس ندارم انگار، الانم نوشتم که فقط ثبت کنم این روز و این لحظه رو.

نمیدونم شاید از لج مظلومی باشه که.....اه دلم برای شما استقلالی ها میسوزه! چجوری تحملش میکنید؟

نمیدونم برای این پست بخندم یا بگریم، از ذوق..

امسال تولدی داشتم من ،عجیب. یه تولد رویایی. یه تولد خاص.

اولش از سوپرایز شدنم تو مشهد، توسط خواهران و خواهرزاده و دایی زاده ها شروع شد. واقعا شب قشنگی بود و حس خاصی بهم داد. در حالی که تو خوشی این اتفاق غرق شده بودم، بهم گفتن که مرجان عزیز کاری کرده کارستون. اونقدر شوکه و خوشحال شدم که هر چی خواستم به خودم بقبولونم که از موزماریش بوده و، میخواد پاچه خواری هووشو بکنه، دلم راضی نشد!!. بعد با خودم گفتم اخه دیووانه !هوو مگه پاچه خواری میکنه؟!! ولی بیشتراز این خوشحال شدم که بالاخره یه نفر باعث شد که بقیه هم بفهمن که من چقدر خاصم و خوبم و یه دونه ام . واسه نمونه ام!! و اینکه اگه نباشم دیگه هیچی و اگه نبودم دنیا مفهوم خودشو از دست میداد و چقدر خونگرمم و خلاصه یه وضعی!! آخه تا کی میخوایید بعد از مرگ عزیزاتون به فرشته بودنشون پی ببرید؟!!

قضیه رو تموم شده فرض کردم که دیدم به، کاسپرعزیز هم شرمنده کرده و همینطور که داشتم ذوق مرگ میشدم یه دفعه شوک بعدی بهم وارد شد ، اونم از طرف کوشال!! آقا رضا ، تو که میدونی من تحمل اینهمه محبت رو ندارم، تو دیگه چرا؟ داداش عزیزم. هر چی گفتی از لطفت بوده ، ولی من اینجوریام نیستم ها!!

همیشه ی خدا ، در حال غر زدن به این دنیا بودم و هستم. تنها چیزی که منو سراپا نگه داشته بی شک دوستام بودن. و این دوستا شامل تمام مراحل زندگیم میشه. از دوران ابتدایی تا دبیرستان، از دانشگاه تا محیط کار، و حالا وبلاگستان...

من به خودم و شما افتخار میکنم. به خودم به خاطر داشتن شما و به شما به خاطر داشتن این قلب پاکی که همش ازش انرژی مثبت میفرستین به سمت من.

پ.ن: این قالب جدید هم پیشنهاد  یکی از دوستان هستش برای تولد. ممنون دوست نازنینم.

 

میدانی! گفته اند:

در دردها دوست را خبر نکردن خود یک عشق ورزیدن است

و اینکه:

چه رنجی است لذت ها را تنها بردن

 

امشب دچار تناقض شده ام، خودم را عاشق میپنداشتم و اکنون تحمل این رنج را ندارم و فریادش میزنم!

کلمات یاری نمیکنه تا رنج ،امشب تنها بودن رو بیان کنم، ولی این از شیرینی امشب چیزی کم نمیکنه. حتی این رنج هم شیرین میشه وقتی به اومدنت و بودنت فکر میکنم، در این روز خاص، ای مخاطب خاص!

 

تولدت مبارک....

پ.ن: با قطار ساعت ۷و نیم عازم مشهد هستم و دعا گو. حلالم کنید.

پ.ن۲: جملات پررنگتر از دکتر علی شریعتی