از دیشب ساعت 22:21 دقیقه تا الان، حالت تهوع دارم. از وقتی که فهمیدم شعور، درک، احساس، لیاقت، جسارت، مردونگی و..رو نمیشه به زور در وجود کسی قرار داد، حتی اگه از همه ی وجودت مایه بزاری. و این حالت تهوع با یادآوری بعضی روزها، لحظه ها، خاطره ها و بعضی افراد! شدیدتر هم داره میشه.

***

عید امسال یکی از به یادماندنی ترین عیدهای چند سال اخیر بود، سفر خیلی خیلی خوبی داشتم، و همراهانی ایده آل. و البته مکانی که بیشتر شبیه بهشته، در یکی از دنج ترین روستاهای شمالی کشور. اونقدر تو این سفر خوش گذشت و خندیدیم که از خنده هم فراری شده بودیم!! نسل هر چی بازی گروهی بود، برکندیم! حتی به یه قل دوقل هم رحم نکردیم!! تازشم من اونقدر با مرام هستم که اونجا هم یاد شما بودم و تونستم با تلاش فراوان و البته چاشنی تهدید و ارعاب و خواهر زن بازی!! اجازه ی رفتن به اونجا رو به همراه دوستام بگیرم! خلاصه که حواستون رو جمع کنید، بچه های خوبی باشید، تا انتخاب بشید، چون بالاخره جا محدوده!!!

آخ آخ گفتم ویلا خالی یاد داییم افتادم! دایی اومده میگه: طوطی من دارم میرم کربلا، اینم کلید خونه ام ، اگه یه موقع خواستی بری اونجا یا دوستاتو ببری راحت باش!!! با توجه به اینکه اونجا یه خونه مجردی هستش ، مطمئنا باعث اومدن خنده روی لبهای ما شد! ولی یهو رو برگردوندم دیدم ، دایی داره جلوی مامان و آبجی این پیشنهاد رو میکنه، اونجا بود که فهمیدم حتی اونم میدونه من عرضه ی کاری رو ندارم و فوقش ، رقی و فاطی و اکرم و مرجان و الهام و فاخته و مستوره و مائده ومریم و...رو دعوت میکنم!!! ولی خب من عرضه ندارم، دلیل نمیشه شما هم نداشته باشین!! پس اگه دیگه خیلی خوب باشید کلید اینجارو هم میدم خدمتتون، برید با دوستاتون نماز بخونید !!!

میبینید تورو خدا! چه پست پرباری گذاشتم؟ هم ویلا خالی تو بهترین نقطه ی ایران، هم خونه خالی، اونم تو شهر زیارتی قم! حالا هی برید و بیایید بگید طوطی بده!! هی چشتونو بگیره هی!!