درد دلی با امیر دلها

علی جان ، ای مرد مردان، و ای یگانه عادل...

کجایی که ببینی در تنها کشور شیعی جهان، کشوری که زمامدارانش داعیه ی جانشینی تو را دارند، به زنها جلوی چشم شوهرانشان تجاوز میشود، انسانی به خاطر اعتصاب غذا در زندان جان می دهد، و دیگری با دیدن جنازه ی نحیف پدر میمیرد، و کک کسی هم نمیگزد.

علی جان، من همچنان داستان زن یهودی و خلخال را حفظم...

علی جان حرف بسیار است، ولی امروز روز مناسبی برای درد دلهای من نیست.

فقط این را بدان که بعد از تو هیچ مردی بر پیروانت حکومت نکرد.

طوطی توان قدقد کردن ندارد!!

نمیدونم به خاطر هوای بهار، یا گرمای تابستونه که پیشاپیش اومده سراغمون، یا بی حس و حالی خودمه که :

قرار بود از شمال بنویسم. چه شمالی.... قرار بود از 11 ساعت تو ترافیک موندن بگم، چه ترافیکی... قرار بود از تله کابین بگم و قله ی رویاییش...قرار بود از جاده ی عباس آباد و تاب سواری روی دامنه ی کوهش بگم، چه کوهی... قرار بود در مورد ساختمان پزشکان یه پستی برم.... قرار بود از عادل برای صدمین بار حمایت کنم... قرار بود به تک تکتون سر بزنم و حال و احوال کنم.... قرار بود از خرداد بنویسم....

ولی زهی خیال باطل! دریغ از یه ریزه حوصله. ندارم آقا جان ندارم... این نداشتن اونقدر جدیه که حتی قهرمانی پرسپولیس هم درمونش نکرده. نیست دیگه عادی شده این قهرمانی ها ، شوک وارد نمیکنه!!!( ارواح عمه ی بزرگوارم)

من و زهرا روی قله ی تله کابین نمک آبرود

اینم برای اینکه بگم اونجا به یادتون بودم. بالاخره کاری که از دستم برمیومد. والا....

روز نوشت

خوب و بد بودن یه روز بر اساس اتفاقات اون روز نامگذاری میشه. یعنی یه روزایی همچین که صبح از خواب پا میشی ، فرت وفرت نعمت خداست که میریزه رو کت و کولت! اصلا چرا از خواب پا بشی؟ همون تو خواب آی خوابای خوب و تر وتمیز میبینی که سیندرلا هم بهت حسودی میکنه. والا با اون کفشاش...

بر عکسش هم صادقه و البته رایج تر!! با کابوس از خواب میپری و بدبیاری میاری تا خود شب. حالا مگه این شب لامصب میرسه تا اون روز نحس تموم بشه!! هی وای من...

صبح با خواب آلودگی تمام پاشدم و رفتم بیمارستان. مریض و صدا زدم. یه پیرمرد 70-80 ساله. بهش میگم همون جا وایسا پدر تا بیام. دیدم داره میره سمت استراحتگاه اقایون. دویدم و جلوش رو گرفتم و گفتم کجا؟؟ وایسید لطفا! خیره شده به من و هیچی نمیگه. رفتم کاست رو بیارم، بهش گفتم شما کتت رو دربیار. دیدم نخیر.. داد زدم تا بشنوه، درآورد! البته کتش رو!!! بعد گفتم جیب پیرهنتو خالی کن، دیدم داره لخت میشه! زود داد زدم نههههههههه. دیدم باز خیره شد. خودم گرفتمش آوردمش دم کاست استند و گفتم چونه تو بزار اینجا. دیدم داره دوره خودش میچرخه!! دیگه کم آوردم. سرمو هی میزدم به کنار کاست استند و با حالت گریه میگفتم : تو رو خدا بیا اینجا، چیکار میکنی بابا جون؟ خیلی قشنگ گفت: بزار خودت پیر شی میفهمی چیکار میکنم!! طالعی ولو شده بود از خنده. دربدر انگار که تنها تفریحش حرص خوردن منه! بعد اومدم زنگ زدم به نمایندگی اجاق گاز رکسان گاز. یه خانومی با عشوه ی خرکی شدید گوشی رو برداشت. منم خیلی جدی گفتم: ببخشید برای نصب اجاق گاز مزاحمتون میشم. گفت: گازتووووون چیییییییییه؟ ( این همون عشوهه بود ها!!) گفتم: ایساکو!!! ( فکر کن!! خدمات پس از فروش ایران خودرو ...) اونم برگشت گفت: ما با این مارک قرارداد نداریم!!! اون دیگه مشنگ تر از من.

گفتم امروز دیگه از اون روزاست. خدا بخیر کنه و این حرفا که...

ظهر یکی از دوستان عزیز زنگ زد و کلی با حرفاش خوشحالم کرد. بعد یکی دیگه از دوستان خیلی عزیزتر از مشهد بهم اس زد و گفت که تو حرم به یادم افتاده. بعدش اومدم خونه و نشستم پای دیدن "ساختمان پزشکان" و کرکر خنده. یعنی اینجوری بگم که کلا روزم از این رو به او رو شد. حالا موندم اسم امروز رو چی بزارم. فقط اینو بگم که:

" طوطی امشب حاضره سور بده، بسکه سرخوشه"

***

نمیدونم چرا من اینروزا همش یاد جوکایی میفتم که یه جورایی به امام خمینی ربط داره.

خواهرم دعوتمون کرده تهران برای آخر هفته. و گفته که برای 3 روز تعطیلی هم میبرتمون شمال. حالا پیدا کنید پرتقال فروش رو!!

 

...

از اول خلقت تا حالا انسانها دنبال دلیل خلقتشون میگردن. خوشحالم که جزء اون ۱٪ هستم که دلیل خلقتم رو میدونم.

مرده شور خودمو اون دلیل خلقتم رو ببرن.

حلالم کن

امروز برای اولین بار از فوتبال متنفر شدم. از کری خوندنا. از بد و بیراه گفتنا. از قهرمانی. از استقلال. از پرسپولیس..چیزه..حالا استثنائا ای یکی رو فعلا میزارم کنار تا به موقعش که موارد نفرت کم آوردم ازش استفاده کنم( جدی باش طوطی!!) .

متنفر میشم از خودم وقتی یادم میوفته به خاطر تعصب به یه تیم و تنفر از یکی دیگه چطور توهین میکردم به اسطوره ی فوتبالمون. بدم میاد از اون فوتبالی که اسطوره ها توش هیچ جایگاهی ندارن، و این بی ارزش کردن اونا باعث میشه منه نوعی هم قدرشو ندونم و فدای علاقه ام بکنمش.

یادم نمیره چه حرفا که نثار ناصر خان میکردم وقتی مربی استقلال بود. وقتی استقلال با پرسپولیس بازی داشت. من بودم و داداشم.

اون به پروین بی احترامی میکرد، منم از حرصم به حجازی. من الان متاسفم و نادم و مطمئنا تا چند وقت دیگه هم اون این حس رو پیدا میکنه. حالم از این حالت " زنده کشه مرده پرست" بهم میخوره. ولی تا بوده همین بوده!

روحت شاد اسطوره ی آبی فوتبال ایران. حلالم کن!

****

فردا روز آزادسازی خرمشهر عزیزه. مطمئنا فردا بارها این جمله رو میشنوید که: خرمشهر را خدا آزاد کرد.............امام خمینی

اصولا با شنیدن این جمله، همه یاد اونروزای جنگ میوفتن. یاد جوونایی که پرپر شدن. یاد موسوی و جهان آرا. یاد اشغال. یاد آوارگی. و یا حتی یاد کتاب دا !

ولی از اونجایی که من هیچ چیزم به هیشکی نمیخوره، و از اونجایی که هیچ چیزم به آدمیزاد نرفته، و از اونجایی که همیشه سعی کردم متفاوت باشم!! با شنیدن این جمله یاد اون اس ام اس مربوطه میوفتم!! نگید کدوم؟ یا اینکه تعریف کن که عمرا!! چون +18 هستش و منم که محجوووووووووب!!!

اولین بار از زبون فرشته شنیدمش. رفته بودم پشت پنجره ی پذیرش آزمایشگاه که فرشته گفت: طوطی اینو شنیدی؟ بعد شروع کرد به تعریف کردن. سرش رو که آورد بالا منو ندید!! چون تو سالن ولو شده بودم! یا بهتره بگم نشسته بودم. نمیدونم واقعا خیلی به نظرم خنده دار اومد اون موقع، یا اینکه اون نامرد قشنگ تعریف کرد.

****

از مادر چیزی نمیگم، چون زبانم قاصره.

مادر عزیزم، در حد تک سلولی ها ، کوچیکتم!