برای طلب آغوشت..
سرما
لرزش
کاپشن
گرفتن دستات
فقط یک بهانه است....
دلم آغوش گرمت رو فریاد میزنه
سرما
لرزش
کاپشن
گرفتن دستات
فقط یک بهانه است....
دلم آغوش گرمت رو فریاد میزنه
من برگشتم، صحیح و سالم !
پ.ن: حالا مثلا نیست خیلی شخصیت مهمی هستم و در نبودم همه چی لنگ میزنه و من نباشم وبلاگستان عزاداره و بچه ها همه افسردگی حاد میگیرن و خلاصه یه وضعی!! ولی خدائیش این مدل نوشتن حتی اگه شده به دروغ، ولی یه جورایی یه حسی رو منتقل میکنه به مخاطب که ، واقعا هم چه بد بود این مدت که طوطی نبود!! یا مثلا آخی چه دلمون تنگ شده بود براش ، یا اینکه کاش هیچکی نبود و این طوطی بود!!! فک کن!!!
ولی واقعا خیلی کارا تو این چند روز دوست داشتم انجام بدم ، که نشد. اینکه یه پست برای عاشورا برم ، اینکه چند تا عکس از مراسم های اینجا بگیرم و بزارم براتون، اینکه سالگرد دورخوانی رو شرکت کنم و ... اینا نشد جز به این خاطر که ، سیستمم کلا پکیده بود و قوم تارتار یا تاتار !! چمیدونم اصلا یاجوج ماجوج!! والا ، ریخته بودن خونمون و خودمو پکوندن، یعنی در حد پکیدن رئال مقابل بارسلون ! خب حالا نمیخواد مثل بی جنبه ها زود جام حذفی رو به رخم بکشید که قیاس مع الفارقه!!!
توضیح پ.ن: جان من، این تن بمیره، پست و ببینید چقده و پ.ن چقد؟!!!!

دلم خیلی براش تنگ شده. به هر شب دیدنش عادت کرده بودم. به یاد ندارم اینجور دلبسته شدن به یه شخصیت تلویزیونی رو، حتی تو نوجوانی. نمیدونم ، شاید من ندید بدید هستم. راستش رو بخوایین آره. خدائیش همینه. آخه تو همه ی این سالها عادت کردم به دیدن چهره ی پسرهای نوجوونی که ، موهاشون فشن و ژل زده است، زیر ابروهاشون تمیزه، دگمه ی پیرهنشون تا ناف بازه، زنجیر از گردنشون باز نمیشه، لباساشون مارک داره ، شلواراشون خاک برسریه وهمه ی دغدغه شون جور کردن پارتی شبانه....
من به دیدن این قیافه ها عادت کردم. من عادت به دیدن نوجوونی که بی احترامی نمیکنه، هیز و فاسد نیست، همش درگیره مدل موهاش نیست، مهربونه، صداقت داره، ندارم.
حالا دیدید که چقدر ندید بدیدم!
***
به قول داداشم، اون موقع که ریختن و سفارت آ.م.ر.ی.کا رو اشغال کردن، توجیه مون این بود که ، تو شرایط خاصی بود کشور، و همه روحیه ی انقلابی داشتن و این حرفا. ولی الان با تکرارش در مورد سفارت ا.ن.گ.ل.یس مکار ، فقط باید گفت: خدایا ما رو از شر بعضی از این احمقها و جنگ طلبها نجات بده. والا.
***
چاکلز تونست قارچ و خامه رو با هم مخلوط کنه و یه چیپس ، با مزه ی جدید بده بیرون!!
میدونم الان میگید که چی؟ این یه خط رو برای خودم نوشتم، پس زور زیادی نزنید برای درکش.
هزمان با تموم شدن کتاب "نام من سرخ" نوشته ی ارهان پاموک و بستن کتاب ، یدفعه دیدم همکارا با هم شروع کردن به کف زدن! امینی گفت :آخیش تموم شد. من لبخند زدم. بعد ادامه داد :جان من دیگه کتاب نیار تو بخش، بابا دق کردیم از بس سرت تو کتاب بود! من باز لبخند زدم. ولی بعد شروع کرد به اعتراف که: من به همکاری با شما افتخار میکنم که به تنهایی تونستی سرانه ی مطالعه ی کشور رو بالا ببری!! فکر کن ....به تنهایی!!
بعد از این گفتگو شروع کردم به شمارش کتابهایی که از بعد از نمایشگاه کتاب خوندم. یعنی از تقریبا 7 ماه قبل...زن زیادی (جلال آل احمد)- جانستان کابلستان (رضا امیرخانی)- فاطمه فاطمه است( دکتر شریعتی)- کافکا در کرانه (هاروکی موراکامی) - دالان بهشت (نازی صفوی)- شهربانو ( شهسواری)- چون رود جاری باش ( پائولو کوئیلیو) و....
ولی خوب که نگاه میکنم میبینم من هیچ فرقی ندارم با منشیمون.همونی که به اقرار خودش هیچ کتابی تا حالا نخونده!!
منم مثل اون بد رفتار میکنم، بد حرف میزنم، بد نگاه میکنم، بد فکر میکنم، حرف مفت میزنم، مردم آزارم، راحت دل میشکونم، دست کسی رو نمیگیرم، و.....
خلاصه اینو بگم که کتاب خوندنام نه تنها شعور و فرهنگم و بالاتر نبرده، که باعث شده الان بیام و با صدای بلند بگم ، من پوچ تر از اونی هستم که فکرشو میکردم.
***
سکوت آب میتواند خشکی باشد و فریاد عطش
سکوت گندم میتواند گرسنگی باشد و غریو پیروزمندانه ی قحط
همچنانکه سکوت آفتاب ظلمات است
اما
سکوت آدمی فقدان جهان و خداست
غریو را تصویر کن
شاملو
***
پ.ن: تو برو سفر سلامت .....![]()