دلم خیلی براش تنگ شده. به هر شب دیدنش عادت کرده بودم. به یاد ندارم اینجور دلبسته شدن به یه شخصیت تلویزیونی رو، حتی تو نوجوانی. نمیدونم ، شاید من ندید بدید هستم. راستش رو بخوایین آره. خدائیش همینه. آخه تو همه ی این سالها عادت کردم به دیدن چهره ی پسرهای نوجوونی که ، موهاشون فشن و ژل زده است، زیر ابروهاشون تمیزه، دگمه ی پیرهنشون تا ناف بازه، زنجیر از گردنشون باز نمیشه، لباساشون مارک داره ، شلواراشون خاک برسریه وهمه ی دغدغه شون جور کردن پارتی شبانه....

من به دیدن این قیافه ها عادت کردم. من عادت به دیدن نوجوونی که بی احترامی نمیکنه، هیز و فاسد نیست، همش درگیره مدل موهاش نیست، مهربونه، صداقت داره، ندارم.

حالا دیدید که چقدر ندید بدیدم!

***

به قول داداشم، اون موقع که ریختن و سفارت آ.م.ر.ی.کا رو اشغال کردن، توجیه مون این بود که ، تو شرایط خاصی بود کشور، و همه روحیه ی انقلابی داشتن و این حرفا. ولی الان با تکرارش در مورد سفارت ا.ن.گ.ل.یس مکار ، فقط باید گفت: خدایا ما رو از شر بعضی از این احمقها و جنگ طلبها نجات بده. والا.

***

چاکلز تونست قارچ و خامه رو با هم مخلوط کنه و یه چیپس ، با مزه ی جدید بده بیرون!!

میدونم الان میگید که چی؟ این یه خط رو برای خودم نوشتم، پس زور زیادی نزنید برای درکش.