اومدم که بگم..

این پستی رو که پارسال نوشتم که یادتونه؟؟

هیچی فقط اومدم بگم با وجود اضافه شدن یه سال تخفیف دیگه، با قیمتی بیشتر تکرار شد!! فک نکنم دیگه آتش نشانی هم بتونه کاری بکنه!!

*

هیچی فقط اومدم بگم که دوستان عزیز وبلاگی و غیر وبلاگی، دیگه نیازی به دعا کردن برای نزول بارون نیست! من ماشینمو بردم کارواش!! فردا با چتر برید سرکار!!

*

هیچی فقط اومدم بگم که دیگه جرات نمیکنم حتی 2 ثانیه توقف کنم! یعنی کافیه تو کارتکس یا پشت چراغ قرمز وایسم، همون لحظه یکی میاد و میگه ماشینتو نمی فروشی؟ فکر نمیکردم اینهمه یه روز طرفدار پیدا کنه، ولی داشتم فکر میکردم که کاش به جای ماشینم ، خودم اینهمه خاطر خواه داشتم!! والا به قرعان.

*

هیچی فقط اومدم بگم پس این دربی کیه؟ بی جنبه هم خودتونید!!

*

هیچی فقط اومدم در آخر سلامی عرض کنم خدمت کریستیانو رونالدو!!

عشق کشکی!!

دیشب، تکرار سریال در پناه تو تموم شد! سریالی که در زمان خودش یه سونامی درست کرده بود، لااقل بین ما دخترا!! فک کنم تا اون موقع هنوز صحبت کردن و خندیدن و دعوا کردن دختر و پسرا رو ندیده بودیم، تو تلویزیون!! یادمه اون موقع هر کسی عاشق یکی شده بود! و البته همه متنفر از رامین!!!

اونروزا تنها چیزی که برام مهم بود این بود که، پارسا پیروزفر رو هی نشون بده، که اون نامردا هم نشون نمیدادن!

این سری که پخش مجددش شروع شد، به یاد همه ی اون روزا نشستم و اساسی دیدم سریال رو، و تازه فهمیدم عجب داستانی داشته. تازه فهمیدم راست گفتن که هر زمان آدمای خودشو داره. حتی عاشق و معشوق های اون موقع هم با الان فرق داشتن. عشق های اون موقع پاک و عمیق بود. عاشق ها برای به دست آوردن معشوق خودشون میجنگیدن و تلاش میکردن. از همه چیزشون میگذشتن و حساب و کتاب نمیکردن.اونروزا تعداد" محمد منصوری" ها زیاد بود. کسی که با همه جنگید و حتی از بچه دار شدن هم گذشت! ولی از عشقش نه...چون عاشق بود، یه عشق حقیقی و پاک. عاشق دختری که یه بار هم ازدواج کرده بود!!

ولی تو این زمان...بر خلاف اینکه در ظاهر همه حرف از عشق میزنن، هیشکی عاشق نیست. جوونای الان ففط بلدن یه عالمه کلمه های عاشقانه تایپ کنن، در حالیکه اصلا نمیتونن حتی هضمش کنن، جوونای الان بر خلاف حرفاشون نه تنها احساساتی نیستن که خیلی هم عاقلانه تر برخورد میکنن با عشق، درست چیزی که با عشق سازگاری نداره!! الان همه عاشق یه آدم خوش قیافه و خوش تیپ و خوش هیکل و تحصیل کرده و پولدار میشن!!! فک نکنید اینا از روی تصادف پیش اومده! نه...اینا از روی حساب و کتاب اینجوری شده!!به همین خاطرم هست که اگه بعدش دیدن حساب و کتابشون بهم خورد کلا قید اون عشق رو هم میزنن!! اینروزا همه میخوان راحت همه چیو بدست بیارن، هیچ چیزی نباید بر خلاف میلشون باشه، اینروزا حتی عشق هم کنسروی شده. و جالب اینجاست که اگر تو بخوای که اینجوری نباشی، نه تنها تحسین نمیشی، که مورد تمسخر هم قرار میگیری، و یا حتی تحقیر میشی..

یادمه دبیرستان که بودم، یه بار تو جمع دوستام اینو گفتم که: من دوست دارم عاشق یه جانباز بشم، بعد باهاش ازدواج کنم و تا آخر عمر عاشقونه بهش خدمت کنم!

اون موقع تحسین شدم به خاطر آرزوم، ولی مطمئنم اگه الان این حرفو بزنم، همه بی شک بهم میگن: دیوووووووونه!! چون الان عشق هدف داره!! برنامه داره، آینده نگری داره، چون الان عشقی وجود نداره کلا!!!

پ.ن: مطمئنا نیازی نیست که بگم: هیچ حرفی مطلق نیست، همیشه استثنا وجود داره، دوست دارم برام بگید، اگه به این استثناها برخورد کردید.

پیشآمده..پیش میاد دیگه!!

تا حالا پیش اومده براتون..

تو یه جمع فامیلی نشسته باشی، بعد یکی برگرده بهت بگه: تو که میگی عاشق پسربچه هایی پس چرا همیشه دخترا رو بغل میکنی! بعد تو صاف برگردی و بگی : چون پسر بچه ی خواستنی نداریم تو فامیل! بعد یهو ببینی مادر یکی از اون نخواستنی ها کنارت نشسته!! و داره یادش میفته که تو قبلنا بهش گقتی چقدر با مزه و خواستنیه این علیرضا!!!!!!

تا حالا پیش اومده براتون..

مامانت برگرده یه لبخند ژکوند تحویلت بده، بعد بپرسه چایی میل داری برات بزارم؟!! بعد تو بگی چی میخوای مامان؟؟ بعد بگه منو میبری روضه فلان جا؟، بعد تو بگی باشه ولی شک داشته باشی پیدا کنی اون آدرس رو! بعد بری و طبق انتظار گم کنی و چشات باباقوری بشه بسکه به تابلوها خیره شدی، بعد یهو ببینی یه ماشین داره بهت نزدیک میشه، بعد شیشه رو بدی پایین ، شروع کنی به پرسیدن آدرس...( تا اینجاش شاید پیش اومده باشه، ولی عمرا اگه بقیه اش...)بعد در حالیکه اون مادر مرده در حال جواب دادن بهت باشه یهو ببینی یکی از فامیلا پیچید تو کوچه ی جلویی، بعد تو در کمال ...بیخیال اون مادر مرده بشی و بری دنبال فامیلتون!! در حالیکه دستای اون مادر مرده که برای دادن آدرس بیرونه، خشکش زده!!!و احتمالا زبانش هم در حال مرور لغت نامه ی دهخداست!!

تا حالا پیش اومده براتون..

به خاطر یه موضوع کاری اونقدر عصبی بشی، که گوشی رو برداری و زنگ بزنی به منشی مدیریت! بعد هر چی داد داری سرش بزنی، بعد در حالیکه جو داره همینجور گازت میگیره! برگردی بهش بگی: به اون مدیرت هم اگه میخوای بگو! بعد منشی بزنه زیر خنده و بگه: رو آیفون بود ، خودش شنید!!!!

اصولا اینکه پیش اومده براتون یا نه زیاد مهم نیست، مهم اینه که یه همچین موجود ضایعی هستیم ما!!

حالا جدی جدی برای شما پیش اومده؟؟

ایمان یا هذیان؟!!

 

 

ایمان آوردم :

همونقدر که مردم سوریه از ایران بدشون میاد و اونو مسئول همه ی بدبختیاشون میدونن!! ایرانی ها هم از قمی ها بدشون میاد و بهشون آلرژی دارن!

ایمان آوردم:

ما نسل بوسه های خیالی هستیم. نسل خوابیدن با اس ام اس های دروغین، نسل درد دل با عشق های مجازی، نسل عشق های یک طرفه، نسلی با امکانات در خور اما تنها، و سرانجام....نسل بی نسلی هستیم که بر گرده ی تاریخ سنگینی میکنیم!!

ایمان آوردم:

زیاد که باشی ، زیادی میشی!

ایمان آوردم:

فقط بهار نیست که با خودش رخوت و سستی میاره، زمستون هم توان اینکارو داره، لااقل برای من!

ایمان آوردم:

غرور من که به ملک سخن خدایی کرد

دریغ در طلب آشنایی با تو

وفا و عشق ترا

چون گدا، گدایی کرد...