من آمدم..
میدونید چیه؟ راستش وقتی داشتم اخرین پستم رو مینوشتم، اصلا فک نمیکردم قراره دیگه ماهها ننویسم! ولی همیشه قرار نیست همه چیز اونجوری پیش بره که ما فکرشو میکنیم.
تو این چند ماه ارزشیابی بیمارستان با موفقیت انجام شد، خودمم در راستای " ز گهواره تا گور دانش بجوی" ، رفتم جز دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی مازندارن!!، تازه واسه اولین بار خاله ی عروس شدم و چیزی نمونده بود که عروس هم بشم که به خیر گذشت!!!
***
همیشه وقتی از تو تی وی میدیدم ملت رو که با دیدن "ره بر " اشک از دیده گانشون جاری شده، میگفتم اینا دیگه کین؟؟!! تا اینکه دو روز قبل بهم زنگ زدنو گفتن بخش رو اماده کن که آیت الله صافی گلپایگانی میخوان بیان واسه گرافی! با موضوع خیلی عادی برخورد کردمو انگار نه انگار!
با اومدنشون همه ی مسئولین و غیر مسئولین بیمارستان ریختن تو بخش، جا واسه خودمون دیگه نبود! فقط باید میبودید و میدیدید چجوری خودمو مسلط و عادی نشون دادم ، در حالی که از درون داشتم تخلیه میشدم!!
خلاصه اینکه عکسهای ایشون با موفقیت گرفته شد و یهو بخش تخلیه شد، و همین کافی بود تا منو همکارم ولو بشیم رو صندلی و رنگ رخسارمون بپره، به جان جفت بچه هام اگه روم میشد گریه هم میکردم بسکه استرس بهم وارد شده بود، مطمئنم الان شما هم دارید به من میخندیدن، اصلا میدونید چیه؟ ایشالا قسمت خودتونم بشه تو این شرایط قرار گرفتن، والا به قرعان...
البته وقتی امروز صبح رفتم بیمارستان، و یه پاکت حاوی تراول پنجاه تومنی بهم تقدیم شد و گفته شد هدیه ی مرجع!! نه تنها استرسم یادم رفت ، که باعث شد به قد قد کردن بیفتم بعد از ماهها!!!