من و خدا

در آخرین جمعه ی ماه رمضان...

خدایا ازم قبول کن روزه هایی رو که یه عالمه منت و غرغر پشتش بود!

خدایا ولی دمت گرم، عجب ماهیه این ماه رمضون..اینو امسال که از لحاظ فکری و دلی داغون بودم بهتر درک کردم، فکر میکردم وقتی به اون همه دلشکستگی گرسنگی هم اضافه بشه ، از بین میرم رسما!! ولی الان احساس میکنم صیقل پیدا کردم.

خدایا یادته اوایل ماه رمضون خواستم پست بزنم و بگم: بر خلاف مردم جوزده ، من تا قیام قیامت بعضی ها رو نمیبخشم؟ ولی الان میخوام بگم : خدایا بیخیال این دل له و لورده، خودش خوب میشه، زیاد به شکستگیش و ناله هاش توجه نکن!

خدایا مگه اشک یتیم عرشتو نمیلرزونه؟ پس با اینهمه یتیمی که تو آذربایجان به جا موند میخوای چیکار کنی؟ الان من نمیدونم باید غصه ی عرش شمارو بخورم یا زندگیه بر باد رفته ی هم وطنامو؟!

خدایا باورت میشه؟ چند روز پیش که قاط زده بودم، آرزو کردم که ، کاش جای یکی از اون جان باختگان زلزله بودم!! اخم نکن دیگه، الان اومدم بگم که در حد سگ آقای پتیبل پشیمونم، غلط کردم.

خدایا برای کشورم خیلی نگرانم، چرا؟؟؟ خب معلومه، آخه قبلنا تو مشکلات و بدختی همشون یکدل میشدن و همه ی رنگها جاشونو میداد به پرچم قشنگ ایران، ولی یه کاری کردن که تو مشکلات هم به صورت هم چنگ میزنیم!! خدائیش نگرانی نداره این؟؟

خدایا یه چیزه جالب، میدونی ؟ همیشه وقتی به کارای خوب و مهربونیام در حق کسی فکر میکردم ، لبخند میومد رو لبام، ولی این روزا حالت تهوع میگیرم و احساس حماقت بهم دست میده، مسخره است نه؟

خدایا خدائیش حال کردی ، دیدی این ماه چقدر ساکت بودم؟ انگار منو رو سایلنت گذاشته بودن! نه خنده ای، نه حرفی، نه تعریفی، نه قدقدی حتی! کلا یه جورایی قابل ترحم شده بودم نه؟؟

خدایا یه چیزی بگم؟ من بچه میخوام!! واااا خدا جون چرا میخندی؟ آخه میدونی چیه؟ یه بار که مرد و زن نشسته بودیم و داشتیم این سریال مزخرف "خداحافظ بچه" رو میدیدیم ، لیلا گفت: مرتضی من بچه میخوام!! ، که یه دفعه مامانم داد زد: کوفت و بچه میخوام، انگار دست مرتضی است؟!! دست خداست!!!

راستی خدا جون اگه خواستی مستجاب کنی دعامو، اون پسر بچه ای رو که تو تیتراژش هست بهم بده!!

خدایا ! خدائیش خیلی جیگری، حال میکنم باهات، پس بی زحمت حالمو نگیر!

خدایا عید منو دوستامو مبارک کن! عید آذربایجانیها رو مبارک تر، اصلا اگه دیدی راه نمیده، از مبارکی من وردار به اونا اضافه کن.

خدایا گوشتو بیار جلو،........................................................

.......................................................

...................................

آخی ، ممنون خدا که برام وقت گذاشتی تا هر چی تو دلمه بگم، ممنون که مثل بنده هات نیستی.

 

 

 اللهم عجل لولیک الفرج

من و عباس 3

روسری سبز لجنی، که از مشهد خریده بودمو خیلی بهم میومد رو سر کردم. سعی کردم مدل دار ببندمش مثلا، الان که یادم میفته میگم، یعنی مدلم تو حلقم!!

سینی شربت رو دستم گرفتم و رفتم تو. اینم از اون کارایی بود که فقط به خاطر دوستم انجام دادمش، چون از این کار متنفرم!

طبق روال صدای مادر داماد بلند شد که، به به عزیز دلم، چرا زحمت کشیدی، بیا بشین ببینیمت! اینجا بود که یاد بیمارستان و مدل دیدنش افتادم و تنم لرزید!!

صم و بکم...مامان بابا رو میگم! فقط مثل اینایی که بهشون حقوق میدن به خاطر جلب مشتری، هی لبخند میزدن!! به جان طوطی اگه بدونم چرا اینجوری شده بودن! مجبور شدم مجلس رو دست بگیرم، تورو خدا بفرمایید...خواهش میکنم....راحله لطف داره...تو دبیرستان با هم بودیم..من تجربی بودم و اون انسانی...امروز از کرج اومدین!! ...خسته اید پس حسابی...حالم داشت از خودم بهم میخورد به خاطر این وضعیتی که توش بودم، آخه عروس اینقدر پرحرف؟ نوبره والا!

مامان عباس داشت از خودشون میگفت، والبته از عباس! مامان و بابای منم انگار دارن یه فیلم مستند میبینن! یا شایدم راز بقا!!! منم شده بود مثل اونا! هی لبخند میزدم الکی، و البته عباس آقا هم از نگاه کردن کم نزاشت، بچم!! تا تونست زیر چشمی منو زیرورو کرد!

کم کم مامان به حرف اومده بود، حرفا گل انداخته بود و این یعنی اینکه من موفق شده بودم همه چیزو روبراه کنم، مثل همیشه!! همینطور که داشتم لبخند شتری میزدم چشمم افتاد به بابا، دیدم بابا زود شروع کرد به بالا پایین دادن ابروهاش ، که یعنی باید جوابت منفی باشه!! نمیدونم چرا فکر کرده بود من قراره همین الان تو جمع جواب بله رو بدم!! لبخندمو کش دادمو با اشاره گفتم که بعدا در موردش حرف میزنیم، اونم با اشاره گفت که ولی من خوشم نیومد، منم جواب دادم که منم همچین خاطرخواه نشدم با اون تی شرتش!! یعنی میخوام اینو بگم که ما زبون اشاره مون اینقدر قویه!!!

در حالیکه منتظر بودم که مهمونا پاشن برن و من یه نفس راحت بکشم، یه دفعه داداش کوچیکم وارد شد!! 

با اون ریخت و قیافه ی از فوتبال برگشته، اومد صاف نشست کنار عباس!! اونم باهاش دست داد و مثل یه برادر زن بهش نگاه کرد و گرم گرفت، و همین باعث جوگیری داداش جوگیر من شد!!

از عباس پرسید: کجا ساکنید؟ اونم گفت کرج ، بعد گفت مگه کرج شهره؟؟!!!!!

بعد پرسید وسیله داری؟ گفت: یه پیکان ناقابل دارم، گفت: مگه به پیکان ماشین میگن جدیدا؟؟!!

و.....

اون داشت میگفت و من داشت سرم گیج میرفت، گر گرفته بودم ، البته نه فقط من، بلکه همه ی جمع!

دوست داشتم خفه خون بگیره اون موقع، نمیدوستم چجوری باید بفهمونم که داداش من یه آدم بی ملاحظه و به اصطلاح خودش شوخه!! یعنی اخلاقش تو حلقم! چه اون موقع ، چه الان...

یه دفعه همشون بلند شدن و با یه لحنی خداحافظی کردن و رفتن!

در حد مرگ ساکت شدم بعد از رفتنشون.

بعد از چند روز راحله زنگ زد و گفت: ممنون که آبرومو بردی! براش توضیح دادم، بعد گفت: پسره خیلی ازت خوشش اومده، ولی مامانش میگه عمرا!! گفته بهت پیغام بدم، اگه قصد ازدواج داری ، سعی کن دیگه تو مراسم خواستگاری برادرتو راه ندی!!!

 

پ.ن: یه وقتا یه کسایی میان همه ی معادلات زندگیتو بهم میزنن که اصلا تا حالا روشون حساب باز نکرده بودی، یعنی میشه گفت عددی نبودن برات، و این خیلی باعث سوزش میشه.

 

پ.ن: دوست دارم هر چند وقت، یکی از خاطراتمو با دستمایه ی طنز بنویسم، شاید کمک کنه که قلم بهتری پیدا کنم، چیه خب؟ شما هم از اولش که قوی نبودین!!

 

شب قدر است، اگر قدر بدانی..

خدایا!
به حق این شب قدر، منو ببخش
ببخش که قدر خودمو ندونستم...ببخش
***
خدایا!
ممنونم ازت که این روزهایی که، یه دنیا دلتنگی به سراغم اومده، مصادف کردی با این شبها!
چقدر خوبه که میشه بدون هیچ رودیوایسی و توضیح دادنی ، اشک بریزی و اشک بریزی...
***
خدایا!
به حق این شب بزرگ، شبی که دنیا مردترین مرد خودشو از دست داد
به مردان این سرزمین مردانگی و معرفت
و به زنانش حجب و حیا رو بیاموز..
خدایا!
ازت معجزه میخوام! همین.

پ.ن: امشب در حرم حضرت معصومه مطمئنا به یادتون هستم، شما هم از من یادی کنید.

من و عباس 2

 

مامان تازه آنژیوگرافی کرده بود و اوضاع روبراهی نداشتیم کلا. وقتی مطرحش کردم انگار که یه جک تکراری و بی مزه تعریف کرده باشم، اعتنایی بهش نشد. و اینجا بود که فهمیدم خدا داره میزاره تو کاسم!! چون قبلا اونا مطرح میکردن و مثل جکی که....، حالا برعکس شده بود. ولی الان قضیه فرق میکرد و طرف دوستم بود. بابا که کلا هنوز دهنم باز نشده بود گفت نه!! مامان هم که اونروزا نا نداشت که بفهمم نظرش چیه؟!!

مثل دخترایی که تو فیلما هستن و همه ی کاراشونو با گفت و گو حل میکنن!! نشستم با بابام حرف زدم، گفتم که من قرار نیست جواب مثبتی بدم، فقط چون دوستم پا پیش گذاشته بزار بیان و برن، بعدش هم همون کلک رشتی همیشگی رو میزنیم که " استخاره بد اومد"!!

روز خواستگاری رو با دوستم هماهنگ کردم، و اون روز فرا رسید. یه عالمه با مامان حرف زدم که اینجوری کن و اینجوری حرف بزن، یا بهتره بگم که بهش گفتم حرف بزن، بسکه مامانم ساکته بر عکس طوطی بلاگرفته اش!! هی هم حرص خوردم که نکنه باز یه غریبه رو ببینی و روتو یه جوری بگیری که انگار زیر چادر گیر افتادی!!

بعد از اونور میرفتم سراغ بابا که، جان طوطی اگه خوشت نیومد نزنی تو ذوقشون و تیکه بارشون نکنی! اصلا مهم نیست اونا چجورین و چی میگن هااا، خیالت راحت من جوابم منفیه!! یعنی اینجوری میخوام بگم که خودمو کشتم تا همه چی به خیر و خوشی بگذره و من شرمنده ی دوستم نشم، فقط همین! و البته در جواب این همه حرص و جوش من، قهقه های مامان و بابا جالب و حرص انگیز بود.

عباس آقا اینا اومدن!! با مامان و خواهرش.

مامان و خواهرش که حسابی به خودشون رسیده بودن و تیپ زده بودن در حد ....در حد همون کرج!

ولی عباس آقای من....!!!

در کمال صمیمیت با تی شرت و شلوار جین اومده بود! فک کنم بهش گفته بودن میخواییم بریم پیاده روی! بعد سوپرایزش کرده بودن و اومده بودن خواستگاری!! چون اولش یه خرده مات زده بود، انگار که داره خواب میبینه، یا اینکه فکر کرده مرده و آوردنش تو بهشت!!( اعتماد به نفسو داشته باشید فقط).

البته چیزی که برای من مهم بود مطمئنا تی شرت عباس نبود( ااا دارم صمیمی میشم منم!). من فقط رو مامان بابام زوم کرده بودم. مامان که کلا زیر چادر بود!! بابا هم زل زده بود به دیوار روبرو!! نزدیک بود سکته کنم از دستشون.

برای اینکه بیشتر از این آبروریزی نشه مجبور شدم از خودم مایه بزارم!

 

و این داستان ادامه دارد...

من و عباس!

در زمانهای قدیم، شاه تیراندازی میکرد...ای بابا چه ربطی داشت!!

چند سال قبل ، یه روز صبح که مثل همیشه خواب آلو کارمو شروع کردم و رفتم که اولین مرض رو صدا کنم ، یهو یکی از بچه های دوران دبیرستان رو دیدم، چشمای ریز و خمارم!! شد عینهو چشای فرزاد فرزین، بسکه اظهار خوشحالی کردم! بعد از کلی ماچ و بوسه و ...یه عالمه کارایه غیر اخلاقیه دیگه! نشستیم به گپ و گفت و رد و بدل کردن شماره تلفن و این جلافتا.

2روز نگذشته بود که راحله زنگ زد بهم( گیج بازی درنیارید دیگه، همون دوستم که باهاش ماچ و بوسه و تلفن و فرزاد فرزین اینا ...) گفت طوطی میشه شمارتو بدم به دختر عمه ام؟ گفتم وااا، حالا چرا پسر عمه ات نه؟! خندید و گفت مسخره نشو، برای امر خیر!!! گفتم راحله جون فدات شم بزار از راه برسی ، عرقت خشک بشه!! ولی اصرار که ، حالا که فکر میکنم میبینم دختر عمه ام دنبال دختریه که مشخصاتش خیلی به تو میخوره! گفتم قربونت من خودتم درست و حسابی نمیشناسم، حالا دختر عمه تو کجایه دلم بزارم؟ ولی بعدش به این شرط که پس باید اول بیاد بیمارستان ، قبول کردم.

2 روز بعد ، دختر عمه جان اومد.

نه اینکه ندید بدید باشم ها نه، ولی اینکه یه خانومه مانتویی تپل کرجی! با آرایشی بگی نگی غلیظ ، بیاد تو زیرزمین بیمارستان شهری مثل قم، و بغلت کنه و بگه سلام عزیزکم!! آدمو یجوری میکنه جان طوطی!! ولی من اصلا جوری نشدم به جون جفت بچه هام!

دعوتش کردم تو بخش ، اومد تو و هر 2 تا دستش رو گذاشت دو طرف پهلوامو گفت: واااااااای تو همونی که عباسم میخواد! گفتم چجوری یعنی؟ گفت لاغر و بلند و ....( اهه فکر کردین الان خودمو میریزم رو داریه). بعد گفت میشه موهاتو ببینم که دیگه خیالم راحت بشه!!! هنوز هیچ جوابی نداده بودم که مقنعه مو کشید عقب! گفت: وااااااای عالیه، کی میتونیم با پسرم مزاحمتون بشیم عروس گلم!!! خداییش اینجا دیگه یجوریم شد!

 

و این داستان ادامه دارد....

 

پ.ن: وقتی موقتی خداحافظی کردم، اصلا قصد نداشتم به این زودی بنویسم باز، بسکه ناراحت و دل شکسته بودم. ولی وقتی دیروز با یکی از بهترین دوستای این دنیام حرف زدم ، فهمیدم که دوستای خوب این دنیام خیلی بیشتر و باارزشتر هستن برام، پس بدون هیچ توضیح اضافی برگشتم تو خونه ی خودم.