مامان تازه آنژیوگرافی کرده بود و اوضاع روبراهی نداشتیم کلا. وقتی مطرحش کردم انگار که یه جک تکراری و بی مزه تعریف کرده باشم، اعتنایی بهش نشد. و اینجا بود که فهمیدم خدا داره میزاره تو کاسم!! چون قبلا اونا مطرح میکردن و مثل جکی که....، حالا برعکس شده بود. ولی الان قضیه فرق میکرد و طرف دوستم بود. بابا که کلا هنوز دهنم باز نشده بود گفت نه!! مامان هم که اونروزا نا نداشت که بفهمم نظرش چیه؟!!

مثل دخترایی که تو فیلما هستن و همه ی کاراشونو با گفت و گو حل میکنن!! نشستم با بابام حرف زدم، گفتم که من قرار نیست جواب مثبتی بدم، فقط چون دوستم پا پیش گذاشته بزار بیان و برن، بعدش هم همون کلک رشتی همیشگی رو میزنیم که " استخاره بد اومد"!!

روز خواستگاری رو با دوستم هماهنگ کردم، و اون روز فرا رسید. یه عالمه با مامان حرف زدم که اینجوری کن و اینجوری حرف بزن، یا بهتره بگم که بهش گفتم حرف بزن، بسکه مامانم ساکته بر عکس طوطی بلاگرفته اش!! هی هم حرص خوردم که نکنه باز یه غریبه رو ببینی و روتو یه جوری بگیری که انگار زیر چادر گیر افتادی!!

بعد از اونور میرفتم سراغ بابا که، جان طوطی اگه خوشت نیومد نزنی تو ذوقشون و تیکه بارشون نکنی! اصلا مهم نیست اونا چجورین و چی میگن هااا، خیالت راحت من جوابم منفیه!! یعنی اینجوری میخوام بگم که خودمو کشتم تا همه چی به خیر و خوشی بگذره و من شرمنده ی دوستم نشم، فقط همین! و البته در جواب این همه حرص و جوش من، قهقه های مامان و بابا جالب و حرص انگیز بود.

عباس آقا اینا اومدن!! با مامان و خواهرش.

مامان و خواهرش که حسابی به خودشون رسیده بودن و تیپ زده بودن در حد ....در حد همون کرج!

ولی عباس آقای من....!!!

در کمال صمیمیت با تی شرت و شلوار جین اومده بود! فک کنم بهش گفته بودن میخواییم بریم پیاده روی! بعد سوپرایزش کرده بودن و اومده بودن خواستگاری!! چون اولش یه خرده مات زده بود، انگار که داره خواب میبینه، یا اینکه فکر کرده مرده و آوردنش تو بهشت!!( اعتماد به نفسو داشته باشید فقط).

البته چیزی که برای من مهم بود مطمئنا تی شرت عباس نبود( ااا دارم صمیمی میشم منم!). من فقط رو مامان بابام زوم کرده بودم. مامان که کلا زیر چادر بود!! بابا هم زل زده بود به دیوار روبرو!! نزدیک بود سکته کنم از دستشون.

برای اینکه بیشتر از این آبروریزی نشه مجبور شدم از خودم مایه بزارم!

 

و این داستان ادامه دارد...