عجب رسمیه...رسم زمونه!!

کاش وقتی از رحم مادر سقوط کردم به این دنیا، یه فرشته میومد و یه صندوقچه می داد دستمو میگفت: اینجا دنیاست ، اینم رسمش!

.

.

.

.

.

تا اینجوری هنگ نکنم الان!!!

***

قرار بود طبق ادب ، تو یه پست جداگانه ازمجتبی جوانی تشکر کنم ، بابت ساخت قالب وبلاگم. ولی از اونجایی که بی حوصله ام و حسش نیست، به همین کفایت میکنم. ممنون رفیق.

روز مبادا

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونان که بایدند

نه بایدها.....

مثل همیشه آخر حرفم

و حرف آخرم را

با بغض می خورم

عمری است

لبخندهای لاغر خود را

در دل دخیره می کنم:

باشد برای روز مبادا!

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروز نیز روز مبادا باشد!

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونان که بایدند

نه بایدها...

هر روز بی تو

روز مبادا است!

مرحوم قیصر امین پور

پرستار عشق

2 روزی هست که بچه های بیمارستان به تب و تاب افتاده بودن که برای روز پرستار قراره چی گیرشون بیاد؟ تا اینکه امروز گفتن خدمه ی بخش رو بفرستین تا هدایاتون رو تحویل بگیره. اونم رفت با یه ویلچر پر از کتاب برگشت!! و البته یه خروار اخم و فحش!! بهش میگم چرا کمه؟ میگه برای خودم نرگفتم. پرسیدم چرا؟ با عصبانیت برگشت گفت: آخه من اگه کتابخون بودم که درسم رو میخوندم تا الان مثل احمقها مجبور نباشم زیر پای شما رو طی بکشم!! اینم حرفیه ها..

نه اینکه با کتاب خوندن مخالف باشم. هر کی ندونه ، مامانم که دیگه خوب میدونه من چه سیریش کتاب هستم، ولی نه دیگه کتابهای مربوط به حوزه ی علمیه!! خدا میدونه باز کدوم از آقایون سر سال خمسی مربوطش رسیده بوده که این لطف رو به بچه های بخت برگشته ی ما کرده بود؟! وگرنه که اگر قصد، بالا بردن فرهنگ کتابخونی بود که ، بن کتاب قشنگتر بود نه؟ هر چند که باعث میشد که بچه های فاسد ما برن کتابهای مفسده ساز خارجی رو بخرن. والا

البته از حق نگذریم که به نظر من ( و البته خلاف نظر همه!!) کتاب انتخابی خیلی به پرستار جماعت میخورد. اصولا پرستار جماعت کارشون ، دادن حیات دوباره به انسانهاست ، حالا به هر طریقی !! کافیه یه سر برید بیمارستان میلاد یا هر بیمارستان دیگه ای تا روح و جسمتون با هم ، رو بیاد!! و البته که در قلوب همه هم جا دارن ،امتحانش هم اینه که با یه آی دی دخترونه برید تو یاهو مسنجر و بگید که پرستارید، تا ببینید چقدر فدایی پیدا میکنید!! این پیشنهاد بارها امتحان خودش رو پس داده ها... باور کنید!!

به قول همکار مذکر ما: ما که پرستار نیستیم، ولی پرستارها رو بسیار دوست داریم!!

پ.ن: هر کی هر تاریخی رو میخواد بگه، روز پرستار، روز ولنتاین منه....

شرح سفر

مسافرت ما به جنوب به همین زودی تموم شد. مثل همه ی خوشی های دیگه که به یه چشم بهم زدن میگذره.( عجب جمله ی حکیمانه ای از خودم در کردم!!)

این سفر با 3 تا ماشین شروع شد و تا مقصد به 7 دستگاه ماشین رسید!! با اجازه ی بزرگترا از همون اولین ساعات شروع به گم کردن همدیگه کردیم تا لحظه ی رسیدن.در کل باید بگم هی زائوندن مارو راننده های عزیز!!

اولین شهری که وایسادیم خرم آباد بود. همون شهری که کنار فلک الافلاکش ، تو پیاده رو فیلم عروسی یکی از فامیلاشون رو میفروختن!! زنها به طرز فجیعی لای مردا میلولیدن! و البته که پلیس اجتماعی هم همون بغل یه شعبه داشت!! خرم آباد، همون شهری که وقتی ازشون آدرس خروخ از شهر رو گرفتیم، میگفتن برو مستقیم بعد بپیچ سمت چپ!! و البته که میرفتیم ولی کلا هرجا میرسیدیم و برای اطمینان باز میپرسیدیم ، باز همینو میگفتن!!.

برای رفتن به سمت اندیمشک جاده ی جدید رو انتخاب کردیم. همونی که دهن ملت رو سرویس کردن برای افتتاحش. همون ابتدای جاده برای پرداخت عوارضی وایسادیم. راننده ی عزیز ما (همون خان دایی) برگشت گفت : کی صد تومنی داره؟ بعد بلافاصله گفت: نه نه انگار پونصد تومنه عوارضی..!! بعد خودم سر تکون دادم و گفتم: دایی جان با اجازه پنج هزار تومنه!!!! ای بی انصافا. شب برای خواب رسیدیم اهواز. اهواز، همون شهری که میدون هاش چراغ قرمز داره!! فکر کن. همون شهری که بیشتر خیابوناش تابلو نداشت!! همون شهری که برای پیدا کردن مدرسه ی مورد نظر از ساعت 9:30 تا 11:30 شب تو خیابونا دور خودمون میچرخیدیم. همون شهری که دایی من به یکی از ساکنینش گفت: صبر کن بیایید قم، چنان میپیچونمتون که تا اخر عمر سرگیجه بگیرید!!!

ظهر رسیدیم بهبهان. خاله جون با گریه ی شوق از ما استقبال کرد. و البته پسر خاله با آهنگ بندری!! از بهبهان چیز زیادی نمیتونم بگم ، چون کلا خلاف شرع بود ، هر چی که بود!! فقط بگم که کلا بهبهانی هارو بردیم تو حاشیه و ترکوندیم. فکر کن یه مشت قمی و این همه جلافت!!!!!

و حالا من نشسته ام پشت کیبورد با افسردگی بعد از عروسی. و به این فکر میکنم که شادیها و خوشی ها وقتی معنا پیدا میکنه که غم و غصه هم حضور داشته باشه!!

پ.ن: خدائیش اول و آخر متن ، چه جملات عارفانه ای از خودم ول کردم. ما اینیم!!

سال زایشی!!

نمیدونم تا حالا تجربه ی وضع حمل رو داشتین یا نه؟ چه حرفیه..اینجا اکثرن یا مذکر هستن، یا مجرد!!

ولی در کل باید بگم همچین چیز وحشتناک و غیر قابل تحملی هم نیست ها! من که تو این روزای اول سال ، آی تجربه اش کردم که بیا و ببین! باور کنید.

از روز 29 اسفند من یه بند شیفت بودم ، تا خود امروز. این وسط بعضی روزا 2شیفته بودم. بینش هم مهمون داری میکردیم ، و البته مهمونی میرفتیم. جیبمون هم که کلا خالی شد، از بس عیدی دادیم. نت هم که زیاد نتونستیم بیاییم. و من وقتی مرور میکنم این چند روز رو ، از ته دل آرزو میکنم که "ای کاش من هم یک زائو بودم" تا اینکه بخوام اینجوری مچاله بشم. والا...

تازه تصور کنید یه ادم مچاله و چروک شده رو که یه جوش خرکی وسط پیشونیش هم درآورده باشه ، چه روحیه ای باید داشته باشه!!

از اونجایی هم که از قدیم گفتن: اول سال هر جوری شروع بشه ، همونجوری هم تموم میشه، باید بگم که ،عجب زایشگاهی بشه این وبلاگ، آخر سال 90!!!!

ولی احتمال میدم افتادم تو سراشیبی. چون از امشب بی دغدغه میخوابم و تا 2 روز دیگه هم میرم ولایت. به نظر باید خوش بگذره عروسی تو بهبهان. پس فعلا میریم تا داشته باشیم سال جدید رو با هم. امیدوارم بیشتر بتونیم از وجود هم ، و حضور هم ، لذت ببریم و استفاده کنیم. حالا منم اگه رفتم و برنگشتم، بازم شما باشید دور هم. باور کنید راضی نیستم در نبود من از هم بپاشید و منفجر شید. والا

حالا من نه ......یه حیوون دیگه!!( منظورم یه طوطی دیگه بود)