مسافرت ما به جنوب به همین زودی تموم شد. مثل همه ی خوشی های دیگه که به یه چشم بهم زدن میگذره.( عجب جمله ی حکیمانه ای از خودم در کردم!!)
این سفر با 3 تا ماشین شروع شد و تا مقصد به 7 دستگاه ماشین رسید!! با اجازه ی بزرگترا از همون اولین ساعات شروع به گم کردن همدیگه کردیم تا لحظه ی رسیدن.در کل باید بگم هی زائوندن مارو راننده های عزیز!!
اولین شهری که وایسادیم خرم آباد بود. همون شهری که کنار فلک الافلاکش ، تو پیاده رو فیلم عروسی یکی از فامیلاشون رو میفروختن!! زنها به طرز فجیعی لای مردا میلولیدن! و البته که پلیس اجتماعی هم همون بغل یه شعبه داشت!! خرم آباد، همون شهری که وقتی ازشون آدرس خروخ از شهر رو گرفتیم، میگفتن برو مستقیم بعد بپیچ سمت چپ!! و البته که میرفتیم ولی کلا هرجا میرسیدیم و برای اطمینان باز میپرسیدیم ، باز همینو میگفتن!!.
برای رفتن به سمت اندیمشک جاده ی جدید رو انتخاب کردیم. همونی که دهن ملت رو سرویس کردن برای افتتاحش. همون ابتدای جاده برای پرداخت عوارضی وایسادیم. راننده ی عزیز ما (همون خان دایی) برگشت گفت : کی صد تومنی داره؟ بعد بلافاصله گفت: نه نه انگار پونصد تومنه عوارضی..!! بعد خودم سر تکون دادم و گفتم: دایی جان با اجازه پنج هزار تومنه!!!! ای بی انصافا. شب برای خواب رسیدیم اهواز. اهواز، همون شهری که میدون هاش چراغ قرمز داره!! فکر کن. همون شهری که بیشتر خیابوناش تابلو نداشت!! همون شهری که برای پیدا کردن مدرسه ی مورد نظر از ساعت 9:30 تا 11:30 شب تو خیابونا دور خودمون میچرخیدیم. همون شهری که دایی من به یکی از ساکنینش گفت: صبر کن بیایید قم، چنان میپیچونمتون که تا اخر عمر سرگیجه بگیرید!!!
ظهر رسیدیم بهبهان. خاله جون با گریه ی شوق از ما استقبال کرد. و البته پسر خاله با آهنگ بندری!! از بهبهان چیز زیادی نمیتونم بگم ، چون کلا خلاف شرع بود ، هر چی که بود!! فقط بگم که کلا بهبهانی هارو بردیم تو حاشیه و ترکوندیم. فکر کن یه مشت قمی و این همه جلافت!!!!!
و حالا من نشسته ام پشت کیبورد با افسردگی بعد از عروسی. و به این فکر میکنم که شادیها و خوشی ها وقتی معنا پیدا میکنه که غم و غصه هم حضور داشته باشه!!
پ.ن: خدائیش اول و آخر متن ، چه جملات عارفانه ای از خودم ول کردم. ما اینیم!!