من و عباس!
در زمانهای قدیم، شاه تیراندازی میکرد...ای بابا چه ربطی داشت!!
چند سال قبل ، یه روز صبح که مثل همیشه خواب آلو کارمو شروع کردم و رفتم که اولین مرض رو صدا کنم ، یهو یکی از بچه های دوران دبیرستان رو دیدم، چشمای ریز و خمارم!! شد عینهو چشای فرزاد فرزین، بسکه اظهار خوشحالی کردم! بعد از کلی ماچ و بوسه و ...یه عالمه کارایه غیر اخلاقیه دیگه! نشستیم به گپ و گفت و رد و بدل کردن شماره تلفن و این جلافتا.
2روز نگذشته بود که راحله زنگ زد بهم( گیج بازی درنیارید دیگه، همون دوستم که باهاش ماچ و بوسه و تلفن و فرزاد فرزین اینا ...) گفت طوطی میشه شمارتو بدم به دختر عمه ام؟ گفتم وااا، حالا چرا پسر عمه ات نه؟! خندید و گفت مسخره نشو، برای امر خیر!!! گفتم راحله جون فدات شم بزار از راه برسی ، عرقت خشک بشه!! ولی اصرار که ، حالا که فکر میکنم میبینم دختر عمه ام دنبال دختریه که مشخصاتش خیلی به تو میخوره! گفتم قربونت من خودتم درست و حسابی نمیشناسم، حالا دختر عمه تو کجایه دلم بزارم؟ ولی بعدش به این شرط که پس باید اول بیاد بیمارستان ، قبول کردم.
2 روز بعد ، دختر عمه جان اومد.
نه اینکه ندید بدید باشم ها نه، ولی اینکه یه خانومه مانتویی تپل کرجی! با آرایشی بگی نگی غلیظ ، بیاد تو زیرزمین بیمارستان شهری مثل قم، و بغلت کنه و بگه سلام عزیزکم!! آدمو یجوری میکنه جان طوطی!! ولی من اصلا جوری نشدم به جون جفت بچه هام!
دعوتش کردم تو بخش ، اومد تو و هر 2 تا دستش رو گذاشت دو طرف پهلوامو گفت: واااااااای تو همونی که عباسم میخواد! گفتم چجوری یعنی؟ گفت لاغر و بلند و ....( اهه فکر کردین الان خودمو میریزم رو داریه). بعد گفت میشه موهاتو ببینم که دیگه خیالم راحت بشه!!! هنوز هیچ جوابی نداده بودم که مقنعه مو کشید عقب! گفت: وااااااای عالیه، کی میتونیم با پسرم مزاحمتون بشیم عروس گلم!!! خداییش اینجا دیگه یجوریم شد!
و این داستان ادامه دارد....
پ.ن: وقتی موقتی خداحافظی کردم، اصلا قصد نداشتم به این زودی بنویسم باز، بسکه ناراحت و دل شکسته بودم. ولی وقتی دیروز با یکی از بهترین دوستای این دنیام حرف زدم ، فهمیدم که دوستای خوب این دنیام خیلی بیشتر و باارزشتر هستن برام، پس بدون هیچ توضیح اضافی برگشتم تو خونه ی خودم.