نمیدونم برای این پست بخندم یا بگریم، از ذوق..
امسال تولدی داشتم من ،عجیب. یه تولد رویایی. یه تولد خاص.
اولش از سوپرایز شدنم تو مشهد، توسط خواهران و خواهرزاده و دایی زاده ها شروع شد. واقعا شب قشنگی بود و حس خاصی بهم داد. در حالی که تو خوشی این اتفاق غرق شده بودم، بهم گفتن که مرجان عزیز کاری کرده کارستون. اونقدر شوکه و خوشحال شدم که هر چی خواستم به خودم بقبولونم که از موزماریش بوده و، میخواد پاچه خواری هووشو بکنه، دلم راضی نشد!!. بعد با خودم گفتم اخه دیووانه !هوو مگه پاچه خواری میکنه؟!! ولی بیشتراز این خوشحال شدم که بالاخره یه نفر باعث شد که بقیه هم بفهمن که من چقدر خاصم و خوبم و یه دونه ام . واسه نمونه ام!! و اینکه اگه نباشم دیگه هیچی و اگه نبودم دنیا مفهوم خودشو از دست میداد و چقدر خونگرمم و خلاصه یه وضعی!! آخه تا کی میخوایید بعد از مرگ عزیزاتون به فرشته بودنشون پی ببرید؟!!
قضیه رو تموم شده فرض کردم که دیدم به، کاسپرعزیز هم شرمنده کرده و همینطور که داشتم ذوق مرگ میشدم یه دفعه شوک بعدی بهم وارد شد ، اونم از طرف کوشال!! آقا رضا ، تو که میدونی من تحمل اینهمه محبت رو ندارم، تو دیگه چرا؟ داداش عزیزم. هر چی گفتی از لطفت بوده ، ولی من اینجوریام نیستم ها!!
همیشه ی خدا ، در حال غر زدن به این دنیا بودم و هستم. تنها چیزی که منو سراپا نگه داشته بی شک دوستام بودن. و این دوستا شامل تمام مراحل زندگیم میشه. از دوران ابتدایی تا دبیرستان، از دانشگاه تا محیط کار، و حالا وبلاگستان...
من به خودم و شما افتخار میکنم. به خودم به خاطر داشتن شما و به شما به خاطر داشتن این قلب پاکی که همش ازش انرژی مثبت میفرستین به سمت من.
پ.ن: این قالب جدید هم پیشنهاد یکی از دوستان هستش برای تولد. ممنون دوست نازنینم. ![]()