تا اطلاع ثانوی کردها بهترین قوم ایرانی از نظر من هستن.

از اصفهان، شهری که با وجود همه ی زیباییها ازش متنفرم به سمت شهر ناشناخته ی کرمانشاه رفتم. البته که بینش یه روز لطف کردم و خونه بودم.

شنبه شب چمدون رو دست گرفتیم و رفتیم تهران. شب رو خونه ی رقی موندم و صبح ساعت 5/5 راه افتادیم سمت کرج. البته از اینجا به بعدش رو دارم با گفته ی شاهدان نقل میکنم ، وگرنه من کجا و هوشیار بودن تو اون ساعت کجا؟؟! میگن ساعت 7/5 رسیدیم کرج. و البته بازم میگن ، تا سهیلا اومده سمتم برای خوشامدگویی من دستم و دراز کردم و چمدون رو دادم دستش! انگار که راننده ی خصوصیم اومده استقبالم!! خلاصه من از اونجا یادمه که اینجا صبحانه خوردیم!! والا با این نوناشون...

بعدش کوبیدیم رفتیم تا همدان. و از اونجا هم یه راست، گنجنامه. زیر اون آبشار رفتن و خیس شدن واقعا حال داد. الان میتونم به مارکو پیشنهاد همدان رو هم بدم با اطمینان.

تو مسیر رسیدیم به صحنه! خدائیش من موندم که ، طرفی که این اسم رو روی این شهر گذاشته، چی دیده بوده اون موقع که مجبور شده این اسم رو بزاره؟!! باور کنید تو تهران خودتون بیشتر میشه صحنه دید تا اونجا والا.. اصلا چرا راه دور بریم، همین خمینی شهر مگه کم صحنه داره!! من همیشه یه چیزی رو میگم، اونم اینه که: دخترای مردم روم به دیوار ، گاز بین انگشت شست و اشاره و اینا یه نفری از خونه میرن بیرون ، سه نفری برمیگردن !! کسی نمیفهمه، اونوقت ما تا یه چشمک بزنیم به یارو، زرتی شونصدتا موبایل با زوم بالا ازمون عکس میگیرن. حالا شده حکایت این شهر. احتمالا تا آقای ثبت احوال اومده ...، بله دیگه!! داشتم میگفتم، اونجا رفتیم سراب صحنه و باز زدیم بیرون و بدو رفتیم سمت بیستون. جایی که من همیشه آرزوی دیدنش رو داشتم، وجایی که بیشتر از اینکه نشانه ی عشق فرهاد توش نمایان باشه، بی لیاقتی شیرین رو نشون میداد. هر چند ما هرچی خواستیم اونجا حس بگیریم و بحث عشقی- عرفانی راه بندازیم ، سهیلا نزاشت. بسکه دلقک بازی درآورد و گفت: بچه ها از این به بعد به بیستون میگیم" کوه فرهاد خله"!! بعد داد میزد که: آخه دیوانه نفهمیده که سرکارش گذاشتن؟ مردک چجوری میخواسته اینجارو بکنه مثلا؟ و البته من و رقی با هم این شعر رو زمزمه میکردیم که: دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد- شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد.... و با هم مرور میکردیم کلاس ادبیات رو که استاد چجوری کنایه و ایهام و استعاره و ...از طریق این بیت شرح داد برامون. در حالی که حسرت داشتن یه فرهاد رو تو زندگیمون میکشیدیم به سمت کرمانشاه حرکت کردیم. دیار مردم با غیرت و مهربان- مودب و متین- نجیب و دوست داشتنی. کرمانشاه خیلی دوست داشتنی تر از اونی بود که فکرش رو میکردم. شهری زیبا و دلنواز.

محل سکونت ما بلوار طاق بستان بود. بلواری که شباهت زیادی به خیابان چهارباغ اصفهان داشت. به محض رسیدن به گلاره خبر دادیم. دوست دوران دانشجویی. عزیزی که با دیدنش بعد از چند سال تا چند دقیقه اشکمون رو سرازیر کرد.

روز بعد صبح زود راه افتادیم سمت جوانرود. از مردم جوانمرد همین و میگم که سهیلا فریاد زد: من یه شوهر جوانرودی میخواااااااااااااااااام. حالا شما فکر کن ما باید از کجا میاوردیم تو اون شهر غریب!! از اونجا رفتیم سمت غار قوری قلعه و بعد شهر روانسر. نهار رفتیم سراب نیلوفر و عصر خونه بودیم!! باور کنید به همین تندی همه ی استان رو در نصف روز فتح کردیم، بسکه دیوانه ایم!!

عصر با مستوره ی عزیز قرار داشتم که بیاد پیشم. و اومد.. وااااااای که چه لذت بخش بود این دیدار. دو ماشینه حرکت کردیم سمت طاق بستان. زیباترین جایی که تو این سفر رفتیم. گلاره همونجا بهمون ملحق شد و همگی رفتیم سمت کوهستان پارک. خیلییییییییییییییییییییییی چسبید خیلی. جمع قشنگی بود. کلی اراجیف گفتم و خندیدیم!! ( این شکسته نفسی داره منو از پا درمیاره به مولا). مستوره بعدش از ما خداحافظی کرد و ما رفتیم به سمت رستوران و خوردن دنده کباب!

فردای اونروز بسکه جایی برای رفتن نداشتیم 2 بار رفتیم بازار سنتی!! و البته یه سر هم رفتیم پیتزا زاگرس که مثل اینکه معروفه تو این شهر.

4شنبه هم برگشتیم.

برگشتنی که نه تنها حال منو بهتر نکرد که داغمو تازه کرد. داغی 4 ساله.....