سریال زمانه بدجور بهم میریزه منو، داستانش بدجور حرف دل منه، چیزیه که من همیشه در موردش گفتم ولی فقط یه حسن فتحی میتونه اینجوری ملموس نشونش بده و به تصویر بکشه. داستان نامردی در ورژن جدید! داستان بی معرفتی! و داستان حماقت های ناتموم زنونه...

نامردهای این روزها دیگه عربده نمیکشن، دست بلند نمیکنن و مست و پاتیل به زن و بچه شون حمله نمیکنن. نامردهای الان خیلی شیک و ترو تمیز هستن، با چهره ای معصوم و قلبی مهربان، شعر میگن، عاشق میشن و اشک میریزن!!! نامردای الان چاقو ندارن، ولی بی معرفتیشون از هر چاقویی کاری تر و کشنده تره.

نامردای الان خیلی نامردترند، ولی روزگار از اونا هم نامردتره...


***

امروز نزدیک بود به خاطر گرونی سرمو بکوبم به دیوار! ولی گفتم درست نیست اینجوری بی خبر، بزار باشه واسه فردا!! راستی اینکه هیچ مقامی هیچ توضیحی در این مورد نمیده به خاطر باقالی فرض کردن ملت هستش یا ....( امان از ترس فیلتر!)


***


خواهرزاده ی 9 ساله ی من از تهران رسیده میگه: خاله جون من از یکشنبه تکلیف شدم ها، تازه نماز صبحمم خوندم. بعد تا دیروز که جشن تکلیف براش گرفته بودیم، تا اذون میگفت میرفت وضو میگرفت و وایمیساد به نماز!  اونوقت دیشب بعد از جشن مامانش بهش میگه: مائده پاشو نمازتو بخون مامان دیر شده، میگه ولش کن فردا قضاشو میخونم!!!

یعنی بی انصاف این وسط فقط میخواست مارو بیچاره کنه با هدیه و جشنش!!


***

اسم مریض و صدا کردم، دیدم یکی اومده صاف وایساده جلومو زل زده به چشام، میگم شما عکس داری؟ میگه نه مادرم داره، میگم خب کجاس؟ میگه اون خونه است! شما عکس و بدید من میبرم!!!! یعنی با همچین کسایی شدیم 70 میلیون!


***

بهم پیشنهاد کار شده تو تهران، و این یعنی تجربه کردن زندگی مجردی، به نظر شما تجربه ی خوبیه یا نه؟ شماها که تهرانید ! به نظرتون برای یکی مثل من این کار مفیده یا نه؟ و اینکه از پسش برمیام؟ خیلی دارم بهش فکر میکنم اینروزا..