آرزومه که یه لحظه روبروی من بایستی

آخه قلبم نگرونه توی شهری که تو نیستی...

سرگیجه 5 روزه که امونم و بریده. کلافه ام کرده به خدا. الان که خوب فکر میکنم میبینم از وقتی که به خدا سپردم هر درد و مرضی میخوای بهم بده ولی سرگیجه رو بیخیال شو، بیشتر سراغم اومده!! اونقدر که مقرب درگاهم من!!

من همیشه معتقدم روح و جسمم بدجوری بهم کوک خوردن. به همین خاطر هستش که اگه یه روز جسمم کاری کنه خلاف میل روحم اونوقت چنان جیغی میزنه اون وجدانم که خوشی تا فرسنگها ازم دور میشه، تا اطلاع ثانوی...

یه وقتایی لجم درمیاد. پیش خودم میگم اینقدر که همه هر غلطی میکنن دور از جون شما چرا هیشکی هیچ مرگیش نمیشه، اونوقت من کافیه یه اس ام اس فلان مدلی بفرستم... البته که میفرستم ولی از دماغم و هر جای دیگه ام درش میاره بی انصاف..

توی شهری که تو نیستی همه جا رو غم گرفته

هر کجا رفتی صدام کن ،عزیزم دلم گرفته

بعد برای اینکه خودمو راضی کنم میگم: دیوانه این یه نعمته باید قدرشو بدونی.

الان که خوب نیگاه میکنم میبینم بابام جان اصلا این روح ما با خوشی ما مشکل داره!!! تا جسم ما خوش اون بامبول درمیاره، همینکه جسم ما ناخوش میشه باهاش همراهی میکنه و جفتشون پدر منو در میارن!! باید باشید ببینید چجوری با هم جی جی باجی شدن.

چشمای من بی خبرای ساده

منتظرای دل به جاده داده

بد فرم حساس و دل نازک شدم اینروزا. و البته یه جورایی هم ساکت و مهربون!! فکرکنید من که روز روزش روضه نمی رفتم ، امروزعصر از سر کار پاشدم رفتم یه جا روضه، فقط به این خاطر که بتونم راحت اشک بریزم.

اونروزا که تنها بودی

گمشده ی دریا بودی

.....

....

گذشتم ازهر هوسی تا تو به مقصد برسی...

یکی بیاد صدای این چاوشی نکبت رو قطع کنه!!!

پ.ن: ببخشید ولی حالم واقعا خوب نیست. و موقعی که ظهر آقای .. برگشت بهم گفت: یه نیگاه تو آینه به خودت انداختی که زیر چشات چه گود افتاده، فهمیدم که باید بیام درد و دل کنم شاید که بهتر بشم.