سال 78 بودکه باهاش آشنا شدم. فرح آرایشگر بود و من هم همراه عروس ، یعنی دختر دائیم. هم سن و سال خودم بود تقریبا شاید با 2 یا 3 سال اختلاف. یه اتاق داغون تو خونه ی عمه اش شده بود سالن آرایشش! تازه کار بود. از همون روز دوست شدیم و تا الان ادامه داره.

از نظر خانوادگی در وضعیت بسیار نابهنجاری بود. مادرش شیرین عقل بود! پدرش از نظر مالی در حد صفر بود. دو تا خواهر روانی داشت و یه برادر آنرمال!! خودش و با خواهرش که نرمال بودن ، اومده بودن با عمه ی پیرشون زندگی میکردن. واقعا وضعیت بدی داشت، ولی همیشه خندون بود و سرشار از ایمان.

حدود سال 81 بود که یه دفعه زنگ زد و دعوتم کرد برای عروسیش. شوکه شدم ، ولی بیشتر از اون ، خوشحال شدم. خیلی... پیش خودم گفتم که بالاخره روی خوشبختی رو دید این دختر.ازش پرسیدم که کی هست این خوشبخت؟ جواب داد: یه پسر لبنانی!! جا خوردم. ادامه داد که: اومده ایران برای تحصیلات حوزوی. دوست شوهر فلانیه. گفتم مطمئنی که خوبه؟ گفت: نه زیاد. آخه فقط دو روزه که عقد کردیم و دو روز دیگه هم عروسیه!!!

رفتم عروسی. مثل ماه شده بود ولی غم داشت تو چشماش. مراسم تموم شد ولی داماد نیومد. حتی وقتی باید میومد و عروس رو میبرد. میگفت تو کوچه وایساده و میگه نمیام تو زنونه! به زور جلوی اشکاشو گرفته بود. بهش گفتم خب حتما خجالت میکشه! خلاصه همه ی مهمونا رفتن بدون اینکه داماد رو ببینن.

بعد از چند ماه رفتم خونشون. گفتم فرح زود آلبوم عروسی تو بیار. دیدم یه خنده ای کرد و گفت: شوهرم راضی نیست!! گفتم یعنی چی؟ من که دیگه زنم؟ گفت نه، به خاطر عکس خودش میگه، راضی نیست زن ببینتش!! دیگه داشتم دق میکردم. ولی خویشتن داری کردم تا به فرح برنخوره.

بعد از یه سال رفتن لبنان. دیگه ازش خبر نداشتم تا 3 سال پیش که برگشت. حالا دیگه 2 تا بچه داشت و فکر میکردم که اوضاعش بهتر شده. ولی دیدم ای وای

تو لبنان تا از خونه میرفت بیرون در رو قفل میکرد تا وقتی برگرده!

فقط آخر شب، اونم با خودش و البته با روبنده میرفتم بعضی وقتا بیرون، البته فقط وقتی که خرید داشتم.

اینجا هم نمیزاره جایی برم.

فقط اینجا میتونم بیام، اونم چون صاحبخونه اش لبنانیه.

فقط حق دارم با تاکسی سرویس بانوان بیام و برم.

اجازه نمیده موبایل بخرم.

روبنده هم همچنان لازمه.

فقط با بچه هاش مهربونه.

اینروزا که دیگه مثل سابق، احمق نیستم و باهاش بحث میکنم، کتک هم میخورم.

طوطی میشه گوشیتو بدی بهش یه زنگ بزنم و بگم رسیدم؟

اینارو تو مراسم عزاداری، خونه ی یه خانوم لبنانی بهم گفت. اونجا تنها جاییه که میتونم ببینمش.

موبایل رو دادم و بهش زنک زد. بعدا ازش پرسیده بوده که این گوشی کی بوده؟ اونم مجبور شده کلا براش از من بگه ، شاید که تونست راحتتر باهام رفت و آمد کنه.

هفته ی پیش بود که دیدم موبایلم زنگ خورد. شماره نا آشنا بود. دیدم یکی پشت خط یا یه زبون خاصی داره صحبت میکنه. گفتم اشتباه گرفتین آقا. دیدم سریع گفت: نه نه من شوهر فرح .....

قلبم ریخت. گفتم بفرما؟ شروع کرد به حال و احوال و همه مشخصات منو ریخت رو داریه. فکر کنم خواست ببینه زنش راست گفته بهش!!

بعد یه سوال بیمارستانی کرد و قرار شد براش بپرسم و خبر بدم. قبل از قطع کردن هم با یه حالتی گفت : میشه...لطف...فرح..ندونی!!! فی ما بین ما!!!

از اون روز هر روز زنگ میزنه و الکی یه سوالی میکنه و تموم!!

امروز دیگه حرفشو زد. برگشت با وقاحت هر چی تمامتر گفت: میشه از شما یه سوال خصوصی؟؟ شما برای چی ازدواج نکرد؟؟ البت معمولا خانوم که کار میکن ..اینجور راحتتر.. صحیح؟ من خیلی از صحبت با شما خوشحال شد. فقط اگه شد یه قرار بزار میخوام شما رو دید!!

فقط تونستم بگم : برای چه کاری؟ گفت: هیچ ، فقط صحبت، شما اینجا وارد هست، دوست دارم از معلومات شما استفاده کرد!!!.. به نظر مهم خدا بود.. بقیه فرعی هست!!

غلط کردی تو ...

مرتیکه ی عوضی فکر کرده من مثل دخترای ولنگار کشورش هستم...

عرب هوسباز....

حالم داره بهم میخوره از این دنیای کثیف...

فقط یه چیزی از صبح منو بهم ریخته. اینکه چرا همون موقع جواب بی ادبی شو ندادم.

تورو خدا کمکم کنید: به فرح بگم قضیه رو یا نه؟

میترسم باعث بهم خوردم زندگیش بشم.

میترسم فکر کنه جریان چیزه دیگه است؟

نمیدونم... خدایا این کثافت رو دیگه کجای دلم بزارم؟؟!!!!!!!!!!