من خوبم!
طبق معمول وقتی داشتم از خونه میومدم بیرون یادم افتاد که کادویی رو که خریدم کادو پیچ نکردم! لعنت به من که این عادت رو تا لب گور قرار نیست کنار بزارم. تند تند رفتم سر کوچه دیدم حیدرزاده بسته است اه. همینجوری پیاده رفتم تا رسیدم به یه پیرمرد ناز که یه چارپایه گذاشته بود تو پیاده رو جلوی مغازه اش و نشسته بود. دولا شدم( چه خوبه که قزوین نبودم!) گفتم پدر جان کاغذ کادو داری؟ سرش و آورد پایین که یعنی آره . گفتم چسب هم دارید؟ یه نگاهی بهم کرد و رفت تو مغازه. بعد بهم اشاره کرد که بیا تو! رفتم دیدم چسب و کاغذ رو گذاشته رو چهرپایه اش بهم گفت بشین که راحت باشی دخترم!.
پریدم اونور خیابون که سوار تاکسی بشم که یادم افتاد کمترین پول خردم 5 هزار تومنیه. قبل از سوار شدن به راننده گفتم: آقا من پول خورد ندارم شما داری؟ گفت بیا بالا خانوم دارم. بعد از یه ساعتی بدو بدو بالاخره آروم گرفتم . وقتی رسیدم 5 هزاری رو دادم دیدم برگشت گفت: شما صلوات بفرست من پول خورد ندارم! با ناراحتی گفتم ولی من که پرسیدم؟ گفت میدونم ولی خودم دوست داشتم سوارت کنم!!
رفتم سر چهارراه تا تاکسی بعدی رو سوار بشم که شدم وقتی به سر کوچه ی مورد نظر رسیدم گفتم میشه منو ببرید تا مقصد حساب میکنم باهاتون. قبول کرد وقتی رسیدم دیدم کلا 800 تومن برداشته کفم برید!!
خلاصه تونستم برسم خونه ی افسانه. داشتیم با هم حرف میزدیم و میخندیدیم که یه دفعه پریسا دخترش که اصولا هیچ وقت چشم دیدن همدیگرو نداشتیم در حین ناباوری برگشت گفت: شما چقدر خوبی؟ گفتم من؟ گفت آره اصلا از قیافه تون معلومه که خیلی خوبید من خیلی شما رو دوست دارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پ.ن: فکر کنم بقیه هم امروز همینجوری گول خورده بودن!![]()