من اگر چه در سال سوم هجرت به دنیا آمدم اما رنجهای تو را پیش از هجرت و پس از آن به وضوح دیدم.

من حتی تولد خودم و ناز و نوازشهای پیامبر را به خاطر دارم. پیامبر مشتاق و بی تاب به خانه آمد تا اولین فرزند تو را ببیند. وقتی مرا در آغوشش گذاشتند اول گره در ابروانش افتاد: مگر نگفنم کودک را در جامه ی زرد نباید پیچید؟

پیامبر به کرات فرموده بود و آن خادمه اشتباه کرده بود. مرا با جامه ی سپید پوشاندند و به آغوش پیامبر سپردند.

پیامبر از شادی آنچنان خندیدند که دندانهای سپیدشان نمایان شد و سر و رو و چشم و لب های مرا غرق بوسه کردند و گفتند: خدایا! چقدر من این کودک را دوست دارم. در گوشهایم اذان و اقامه گفتند و بعد از تو و پدرم پرسیدند: نامش را چه نهاده اید؟

هر دو عرضه داشتند:

ما در نامگذاری کودکمان از شما سبقت نمی جوییم.

پیامبر فرمودند:

من نیز از خدا در این باره پیشی نمی گیرم.

تا این که جبرئیل آمد و نام انتخابی خداوند " حسن" را به ارمغان آورد. نام اولین فرزند هارون اما در لسان عرب.

اینها هنوز از خاطرم نرفته است. اما آنچه بیش از اینها اکنون جگرم را می سوزاند تداعی نوازش های مادرانه ی توست.

مرا به هوا می انداختی و بغل میکردی و غرق بوسه ام میکردی و می خواندی:

حسن جان !مثل پدرت علی باش و ریسمان از گردن حق باز کن و به عبادت خدای بخشنده برخیز و با کینه توزان دوستی مکن.

 

پ.ن : متن بالا برگرفته از کشتی پهلو گرفته نوشته ی سید مهدی شجاعی

پ.ن۲: عکس بالا قسمتی از سفره ای است که من و فاطمه برای جشن ختم قران و مولودی امام حسن مامان پهن کردیم.