تبليغاتX
طوطی.......قدقد می کند

 منو برو بچ چند روزی رو توشمال  زندگی کردیم و خندیدیم و خندیدیم...

قصد ندارم اینجا سفر نامه بنویسم ولی میخوام که یه تیکه هایی شو بگم که هم شما رو شریک کنم هم برای آینده ثبت بشه!!!

تو این سفر من و فاطی و رقی که جزء هسته ی مرکزی همه ی سفرها هستیم به همراه سهیلا و فتانه و اشرف حضور داشتیم اونم چه حضوری!

سهیلا راننده مون بود و اشرف هم که بالاخره یه جا این چاقیش به دردش خورده بود اون جلو تشریف داشتن. بقیه مون هم ریختیم عقب!

مکالمات ما در طول مسیر: آآآی رقی کمرم فرو رفت تو دسته!... فتانه یکمی برو جلو تا من جابجا شم.... فاطی تکیه بده بابا اینجوری کمرت خرد میشه... طوطی تو بیا وسط نیست قدت بلنده هی سرت میخوره به اون دستگیره....بچه ها من عضله ی گلوتئالم کلا از بین رفت... خدائیش حال میکنید که چه جملات مهمی رد و بدل شد بینمون!! تا فرمول چگونه نشستن را اومدیم یاد بگیریم دیدیم بابلسریم.

 

تو مسیر رفت بعار پل ورسک وایسادیم تا آش دوغ بخوریم. یه پیرمردی صاحب اونجا بود. ما همینطور که داشتیم به عظمت پل ورسک نگاه میکردیم دیدیم اونم شروع کرد به نطق. که این کار رضا خان که بچه ها با کمال بی شرمی گفتن خدابیامرزدش!! اونم کلی ذوق کرد و هی گفت. منم گفتم حاجی انگار خیلی خاطر خواه همشهریت هستی ها ولی خدائیش به این رضا خان تون میگفتین که به جای این همه جاده سازی و پل سازی یه مستراحی چیزی میساخت ما الان اینطوری به هم نپیچیم!! اونم خندید و گفت نه بابا کدوم خاطرخواهی ما روستائیها که کلا نه رهبر داریم نه رئیس جمهور نه نماینده. گفتم ای بابا رئیس جمهور مردمی که به همه جا رفته اونم گفت آره تا نزدیکیهای اینجا هم اومد ولی بهش گوجه فرنگی زدیم برگشت!!

 

هوا در حد بهشت عالی بود. ایکاش میشد یکماه اونجا موند و نفس کشید. یه نفس عمیق.

 

شده بودیم عین شکارچی ها به قول رقی اونقدر جلف بازی دراوردیم که انگار داریم علنا میگیم بیائید ما رو ....

 

هر چند نا موفق بودیم مثل همیشه ولی باید قبول کنیم اصولا هدف ما فقط اسکول کردن بود که کردیم اونم در حد المپیک!!

 

فاطی داشت کنار ساحل فال میگرفت برامون که به من گفت خوشبختی به سرعت داره میاد طرفت. همون موقع دیدیم یه اقایی نرمش کنان داره میاد سمتمون!! سهیلا داد زد طوطی خوشبختی اومد بگیرررررررررش!

 

داشتیم به سمت جنگلهای نور میرفتیم که بچه ها هوس آیس پک کردن. خلاصه رفتیم نشستیم و هر کسی یه طعم شو سفارش داد یه دفعه من گفتم ذرت مکزیکی هم دارید؟ آقاهه هم گفت آره. در حالی که سهیلا داشت همینجوری لیچار بار من میکرد گفتم برای من ذرت بیارید! بعد شب که باز برگشتیم کنار ساحل و همه سفارش کاپوچینو کردن من میلک شیک دلم خواست تواون سرما!! یه لحظه صبر کنید بزارید حرفم تموم بشه بعد شر و ور بهم بگید.. تو مسیر برگشت تو سیاه بیشه هم همه ی بچه ها کباب بره و کباب ترش و قزل آلا خواستن من گفتم دیزی!!! واااا خب چتونه من عقیده دارم ادم هر چیزی که همون لحظه هوس میکنه باید بخوره البته نه هر چیزی!!!!

 

 

اگر دیدید جوانی اینجوری ذل زده به دریا و داره تو تنهایی با خودش حال میکنه هیچ ربطی به عاشقی نداره . میخواد خودشو چ..س کنه!!

این جمله مربوط به عکسی بود که قرار بود بزارم ولی مثل اینکه سعادت زیارتم رو نداشتید

نوشته شده توسط طوطی در ساعت 15:38 | لینک  | 

در حالی الان نشستم و دارم میزرم که خدا یه عمر دوباره بهم داده و احساس میکنم دوباره متولد شدم. با اجازه ی همه ی عزیزان امروز اول صبح یکی از فلکه های اصلی لوله آب که بر اثر بی درایتی یا همون نفهمی خودمون از روی دستگاه های اکسپوز ما رد میشد ترکید!! ما با خیال راحت تو اتاق پذیرش نشسته بودیم که دیدیم رضایی خدمات بخش شروع کرد به هوار کشیدن. تا اومدم ببینم چی شده دیدم آب داره از هر طرفی سرازیر میشه. فقط تونستم بگم رضایی دستگاه رو خاموش کردی ؟ اونم گفت آره. ولی از اونجا که بهش اطمینانی نداشتم خودم تو یه حرکت انتحاری که یه جورایی از هشدار برای کبری 11 الهام گرفته بودم! از یه در دیگه خودمو به اتاق کنترل رسوندم. که دیدم دستگاه شیمادزو که اصلی ترین دستگاه ماست روشنه و داره ازش دود میزنه بیرون. دیگه نفهمیدم چی شد فقط یه آژیر کشیدم و رضایی رو صدا زدم بعد هر دو زدیم به آب و برق دستگاه و قطع کردیم. هر چند اون بدبخت رفت جلو و در حین عملیات برقش گرفت و ول کرد!! وقتی اومدیم بیرون همه تو سالن جمع بودن و داشتن به وجود ما افتخار میکردن و ما هم یه ژست خرکی گرفته بودیم که یهو تاسیسات ما از راه رسید. وقتی جریان و بهشون گفتن یکیشون یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهمون کرد و گفت: خیلی دیوونه اید که به خاطر دستگاه با جونتون بازی کردید این برق سه فاز حواستون هست؟؟؟ ما که تازه فهمیده بودیم چه گ ه ی خوردیم گفتیم خب اگه اینکارو نمیکردیم ی مشید؟ گفت: منفجر میشد اینجا!! وما فهمیدیم که چه خوب شد که گ ه خوردیم!! بعد که مسئولین اومدن بهشون شروع کردم به اعتراض که این چه جور فلکه ایه اونم گفت اره چینی ه دیگه منم تو دلم شعار 13 آبان و مرور کردم که مرگ بر چین بعد ادامه دادم که آخه فلکه ی آب باید از یه همچین جایی بگذره؟ بعد که نیگاه کردم دیدم یکی هم دقیقا بالای کامپیوتر پذیرش یکی هم رو تخت استراحت آقایون. فکرشو بکنید یکی از همکارا تو خواب ناز باشه بعد یدفعه شیر منفجر بشه و آب جوش بریزه رو ماتحتش!! عجب حالی میده!!! میدونم خیلی پلید شدم ولی از قدیم گفتن: دیگی که واسه ی من نجوشه بزار سر سگ توش بجوشه!!! ( خودم میدونم اصلا ربط نداشت)

پ.ن: به خواهرم زنگ زدم گفتم من دیگه توبه کردم میهوام یکی دیگه باشم اونم گفت یعنی چقدر تغییر کردی؟ گفتم اینقدر که الان طرفدار احمدی نژادم!!!!

پ.ن: رضایی گفت خانوم... داشتی منو به کشتن میدادی هاااا. منم گفتم تقصیر منه که خواستم بفرستمت تو بغل حوریه ها!! اونم گفت چه فایده هنوز نرسیده کشیدن منو بیرون فقط دلم و بردن!!!

نوشته شده توسط طوطی در ساعت 22:29 | لینک  | 

ای مایکل..ای اسکافیلد..ای با وقار..ای زیبارو..ای نابغه.. ای اعتماد به نفس...ای از خودگذشته...ای مهربان...ای عزیز.. تو کجایی تا شوم من چاکرت؟! ای کسی که هر چی نیگاه میکنم کسی شبیه تو پیدا نمیکنم. ای که الهی بهزاد به قربونت بره!! آدم باید خیلی احمق باشه که با وجود تو بخواد از زندان فرار کنه. حکم حبس ابد تو زندانی که تو هستی آرزوی هر دختریست!! یه نسخه از تو کمه. تو باید رایت بشی تا میلیون بار!! تو هر چی بیشتر بشی تعداد کسایی که امروز روزشونه کمتر میشه! وگرنه با وجود بهزاد و رامین که امیدی به آینده ی خود نداریم!!

روز دختر بر تمام دختران و دختربازان

مبارک

نوشته شده توسط طوطی در ساعت 15:15 | لینک  | 

بدو بدو خودمو به نمازخونه رسوندم همون صف اول کنار خانوم دکتر موسوی وایسادم.

الله اکبر..

آخ یادم باشه برگه ی درخواست مریض بخش اطفال رو بگیرم...

اهدنا الصراط المستقیم...

رقی هم یه زنگی نزد ببینم هفته ی دوم رو مرخصی بگیرم یا سوم؟..

والضاااالین...

جمعه چی بپوشم؟..

لم یلد و لم یولد...

به زهرا بگم شال عروس رو مدل دار ببنده خودش که عمرا بلد نیست..

سمع اله و لمن حمده..

کاش مشاعره ی صدرا رو جدی میگرفتم الان یه شام افتاده بودم...

ربنا آتنا فی دنیا حسنه....

به رضایی بگم بره داروی ظهور رو از انبار دارو بگیره ....

الحمد لله اشهد ان لا اله الا اله....

خدائیش چه لحظه ی باحالی بود دقیقه 93 که استقلال گل خورد...

سبحان اله والحمدلله ...

اگه پرسپولیس هم برده بود الان فقط 4 امتیاز با صدر جدول فاصله داشت بی لیاقت...

سبحان ربی الاعلی و بحمده..

یادم باشه تکرار شمس العماره رو ببینم..

السلام و علیک ایها النبی...

امروز دیگه باید وبلاگ و به روز کنم...

السلام و علیکم و رحمه اله و برکاته...

خانوم دکتر گفت: قبول باشه منم با شرمندگی گفتم : قبول حق!!

نوشته شده توسط طوطی در ساعت 18:9 | لینک  | 

وای که چقدر لذت داره نشستن پشت کامپیوتر و تایپ کردن اونم با غرور خاصی که به خاطر بردن یه بازی نفسگیر و پایاپای بهت دست داده. منو داداش یه گروه بودیم آبجی و شوهر جانش گروه مقابل. واقعا دومینو جذابی شد. تو اکثر بازیهای قبلی خواهرم اینا برده بودن به همین خاطر بدجور شروع به کری خوندن کرده بودن. البته منو داداشم هم پرو تر از این بودیم که ساکت باشیم. خلاصه بازی رو شروع کردیم و تا تونستیم خندیدیم. حیف که نمیشه شرح بدم چون متهم به خیلی چیزها میشم که اصلا استحقاقشو ندارم!! ولی از اونجا که بچه ها هم کم کم اومدن دور ما نشستن بهشون گفتیم اگه میبینید ما از این حرفها میزنیم به این خاطر که میخواهیم این جمله ی " ادب از که آموختی از بی ادبان" رو استاد کنیم براتون!!! آخه بابا مگه میشه آدم از همون اول تو مهره هاش سه و پنج و شش نداشته باشه بعد به خودش و شانسش نپیچه!! ولی بهترین جاش دور اخر بود که شوهر خواهرم وقتی مطمئن شد که میبازن یه دفعه همه ی مهره ها رو زد به هم و گفت : برو بابا چه بازی مسخره ای!! بعد در حالی که منو داداشم هر کدوم فقط یه مهره دستمون بود و اونا هر کدوم چهار تا مهره داشتن آبجی جون با اعتماد به نفس خاصی داد زد ااااااااا چرا اینکارو کردی من میتونستم ببرم!!!!!!

*****

امروز در حالی که داشتم از جلوی پذیرش رد میشدم دیدم یه دختر خانوم افغانی دستش رو دراز کرده میگه : میشه این آزمایش رو برام بخونید. گفتم آزمایشگاه پائینتره. گفت میدونم ولی بهم جواب نمیدن. برگه رو ازش گرفتم دیدم آزمایش بتا یا همون حاملگیه. جواب مثبت بود ولی من نمیدونستم باید بگم یا نه؟ نمیدونستم این دختر در چه شرایطیه؟ اصلا میخواد مثبت باشه یا نمیخواد؟ دلمو زدم به دریا و گفتم: مثبته. یه دفعه دیدم دختره یه حالتی بهم نگاه کرد و گفت یعنی چی؟ گفتم یعنی برای هر کی هست حامله است. یک دفعه چنان جیغی کشید که من یه لحظه احساس کردم نیاز به تعویض لباس دارم!! همه ی سالن برگشتن ببینن چی شده. گفتم خانم مال کیه؟ گفت خودم!! بعد دیگه نتونست حرف بزنه زد زیر گریه. دقت کردم دیدم یه مجسمه هم کنارش وایساده که احتمالا نقش شوهرش رو داشت!! من که هیچ نسبتی باهاش نداشتم خیلی خودمو گرفتم که اشکام سرازیر نشه. خیلی لحظه ی قشنگی بود و از خودم خوشم اومد که یه همچین خبر خوبی رو به کسی دادم. اون دختر تو اون لحظه تمام احساساتشو خرج کرد ولی دریغ از اینکه شوهرش حتی دستی به سرش بکشه و باهاش همراه بشه. به برگه اش یه نگاه دیگه انداختم دیدم نوشته: 14 ساله!!

نوشته شده توسط طوطی در ساعت 21:0 | لینک  | 

بالاخره دیروز تونستم برنامه مو ردیف کنم و برم بی پولی رو ببینم. البته فکر کنم چیزی که باعث شد دیروز هر جور بشه برم نیم بها بودن بلیط بودم!!( واا... چرا دروغ). میشه گفت تقریبا شوکه شدم از دیدنش چون توقع یه فیلم کاملا درام رو داشتم که از اول تا آخرش میخواد اشکتو در بیاره. ولی کاملا غافلگیر شدم هم از لحاظ داستان پردازی هم از لحاظ شخصیت های قصه. لیلا حاتمی از اون تیپ بازیگرهایی که غم خاصی تو چشماشون نشسته و البته معصومیت خاصی هم تو چهرهاش هست. برای من که اولین بار بود دیدن این نوع بازی از حاتمی. یه زن عاشق و البته ساده که به خاطر بی توجهی شوهرش قرص ضد افسردگی میخوره ولی مسافرت با دوستان وبلاگی شو از دست نمیده و البته کلاس کنکور هم میره و از شب تا صبح داره سعی میکنه بچه اش رو بخوابونه!! و البته از نیمه ی فیلم کلا یه شخصیت دیگه پیدا میکنه که اون ازش بعیده ولی الحق و و الانصاف که عالی بازی کرده مثل همیشه. توی یه صحنه از فیلم که حاتمی داره به بچه اش فرهنگ پس انداز کردن رو یاد میده به اصطلاح زهرا چنان ریسه رفت از خنده که دیگه من خودمم نگرانش شدم باور کنید همه ی سالن داشتن دنبال منبع صدا میگشتن تا ازش بپرسن بابا چه مرگته؟!!! واقعا بعضی از صحنه ها طنز ظریفی داشت که خیلی هم ملموس تو زندگیه همه ی ما.

*****

از اول هفته رسما روزی سه وعده زائوندنم!! هم ارزشیابی بیمارستان بود و باید کمبودهای بخش رو به حداقل میرسوندیم. هم یکی از بیمارستان های جنرال قم رو تعطیل کردن و بارش افتاد رو دوش ما و سیل بیماران تصادفی به سمت ما. هم به هم ریختن هورمون های من و .....

ولی خوشم اومد از خودم که اینقدر رئیس باحالی هستم که در این شرایط هم از موقعیت خودم سوء استفاده نمیکنم و همچنان امار کلیشه هام از همه بالاتر بود.

و البته حالم به هم خورد از خودم که اینقدر احمقم و همچنان وجدانم در قید حیات و بیشتر از قبل داره سک میزنه به من. ببخشید من باید برم اخه یه چند تا فحش جدید یادم اومده که باید به خودم بدم!

نوشته شده توسط طوطی در ساعت 23:12 | لینک  | 

دیگه واقعا به این نتیجه رسیدم که این دولت قلابی و غیر واقعیه. کاش بیشتر تو اغتشاشات شرکت میکردم. کاش به جای سکوت جیغ میکشیدم. کاش به شخصه میرفتم و سازمان سنجش مسخره رو آتیش میزدم حالا فوقش یه تجاوزی هم میشد!! بهتر از اینه که از دیشب تا الان هی همه به شکل مغموم و مظلومانه ای به من زنگ بزن و بهم دلداری بدن از بابت قبول نشدن!! هر چند همشون تا شروع به صحبت میکردن به خاطر اون قیافه ای که گرفته بودن پشیمون میشدن وقتی مسخره بازیای منو میدیدن. ولی خدائیش به نظر من تقلب شده چون مگه میشه من رتبه ام بشه پونصد و در حالی که کلا تو سطح کشور دویست نفر رو پذیرش میکنن قبول نشم!! مسخره است!!

******

امروز در حالی که اعصابم به هم ریخته بود سر برنامه ی شیفت بچه ها یکی از همکارا برگشته میگه: خانوم ....حالا شما بزرگی کن. منم در حالی که اصلا حالیم نبود دارم چی میگم زر زدم که : آخه نمیشه که فقط من بکنم اونم باید یه بار بکنه یا نه؟؟

******

با دیدن چند ثانیه از میز گرد دیشب کاملا متحول شدم حالا شما چطور میگید در عرض بیست روز نمیشه!! به این نتیجه رسیدم که کاسه ی داغ تر از آش هستیم.

نوشته شده توسط طوطی در ساعت 20:22 | لینک  | 

دو روز پیش رفته بودم نمازخونه برای نماز جماعت. بین دو تا نماز یه آقایی شروع کرد به خوندن دعای روز بیست و نمیدونم چندم: اللهم انی اسئلک ...حبوبات الجنه!! اولین عکس العمل رو طبق معمول من با یه پخخخخخخخ حسابی نشون دادم! بعد بلافاصله گفتم: بچه ها آش رشته رو تو بهشت زدیم تو رگ!! بعد یهو آقاهه گفت ببخشید اصلاح میکنم: اللهم انی اسئلک .. بحبوحات الجنه!! فرداش دوباره رفتیم نمازخونه آقاهه خواست شروع کنه به دعای روز گفتم : بچه ها دیروز حبوبات رو که استاد کردیم امروز برید سر وقت رشته!!! محمود آبادی تا یه ربع شونه هاش داشت میلرزید بدبخت از خنده!!

****

یه بچه ی چند روزه رو از بخش اطفال فرستاده بوده برای گرافی. صداش کردم مامانش آوردش گذاشت رو تخت. بچه یه لحظه هم آروم نمیشد داشت از گریه غش میکرد بعد دیدم مامانش داره غش غش میخنده اولش باورم نشد فکر کردم مثل قل مراد گریه و خنده اش مثل همه!! بعد دیدم خنده اش که بند اومد گفت: الهی که من قربون اون گریه هات برم مادر!!! ببین چجوری گریه میکنه بچم!!! بعد که بچه اش دیگه داشت میمرد واقعا باز غش کرد از خنده!!!

****

هیچ کدوم از شما آیا یک پارتی قوی در حد ولایت فقیه تو ساختمون مرکزی دانشگاه آزاد نداره؟ خواهر زاده ی من گند زده تو انتخاب رشته. حالا بهمون گفتن بریم ساختمون مرکزی. منم که اصلا سر در نمیارم میشه کاری کرد یا نه؟ بچه داره دق میکنه راهنماییم کنید اگر چیزی میدونید جاااااااااان طوطی!! الهی اگه کمک نکنید هر شب خواب ا.ن رو ببینید!!

نوشته شده توسط طوطی در ساعت 16:1 | لینک  | 

توی زیرزمین شبستان نشسته بودیم و داشتیم دعای جوشن کبیر رو میخوندیم. یه خانومی هم با بچه اش جلوی ما نشسته بودن. چشمتون روز بد نبینه که این بچه نذر کرده بود از اول تا آخرش گریه کنه و بره رو اعصاب ما. مامانم یه سیب از کیف در آورد داد به مامانش گفت به بچه ات بده شاید ساکت بشه. مامانه سیب رو گرفت صاف گذاشت تو کیفشو تشکر کرد. بعد وق وق بچه که بالاتر رفت یه شکلات داد دست مامانه که شاید ایندفعه بده به تحفه اش!! باز گرفت گذاشت تو کیفش!! خواستم بگم اخه فلانی تو که هیچ مرگت نیست بده به بچه ات دیدم شب قدر بابا یه امشب رو آدم باشم!!

بعضی از مردم که خیلی تو این شبها عرفانی میشن تموم دعای جوشن رو با اون عظمتش ایستاده میخونن. نمیدونم دلیلش چیه ولی شاید میخوان به خدا نزدیکتر بشن یا اینکه خدا رو تو رودیوایسی بزارن! منم دیشب با خودم گفتم ده آیه ی آخرش و بزار وایسم ببینم چه حسی داره؟ نشون به اون نشون که ده آیه ی آخر رو کلا درازکش خوندم !! کمر نمونده برم لامصب!!

بیشتر مردم با خودشون یه سبد مواد غذایی آورده بودن و دور همی میل میکردن. صدای قرچ قرچ پفک و چیپس و پف فیل صفای خاصی به جمع میداد!!

بعد از مراسم توی خیابونهای اطراف حرم نمیشد قدم از قدم برداشت. ولی مطمئنا طوری نبود که موهای فشن و اتو شده ی پسرها رو نشه دید!! کاملا مشخص بود که تو آرایشگاه نشسته بودن و منتظر بودن که مراسم تموم بشه و بیان دلربایی. اون وقت شب هم که خیلی میطلبه این چیزا!

***

در کل میخوام بگم بد جور راهو گم کردیم. به نظر هر چی این مراسم ها بیشتر و باشکوهتر میشن خدا مظلوم تر میشه. من که جایی نشنیدم امامان ما اینجور مراسم ها رو به صورت جمعی تو مساجد برگزار میکردن.

پ.ن: امسال مراسم احیای حرم کلا به حجه السالام ها واگذار شد و آیت الله ها هیچ حضوری نداشتن!!!

نوشته شده توسط طوطی در ساعت 17:54 | لینک  | 

برای گرفتن عکس از مریض به بخش جراحی زنان رفتم. مریض به نظر تصادفی میومد بد جور داغون بود با هزار بدبختی گرافی لگن و زانو ازش گرفتم .آخه مریض بدجور سنگین وزن بود اصلا نمیشد کاست رو گذاشت زیرش. بعد پسرش ملافه رو گرفت کشید یه دفعه گفت: خانم من محکم میکشم تو هم سفت فرو کن زودتر لطفا!! منم که ضایع اگه نخندم میمیرم . از بچه ها قضیه اش رو پرسیدم گفتن: داشتن میرفتن مشهد برای خواستگاری تو راه سمنان تصادف کردن. میگفتن که دخترش درجا فوت کرده ولی خودش نمیدونه. همراه هاش هم با لباسهای رنگی میان تا نفهمه. نزدیک بود ولو شم اون لحظه. اصلا نمیتونستم برای خودم حل و فصلش کنم. با همون روحیه برگشتم تو بخش. نجار هنوز داشت به در اتاق رادیوگرافی ور میرفت تا میزونش کنه. بنا هم تا منو دید گفت: ببخشید رئیس اون بالای در هم لازم هست چفت بشه یا مهم نیست؟؟!!!! بهش گفتم: یعنی چی مهم نیست؟ میگه اخه میگن اشعه تا دو متر فقط بالا میره!!! یه نگاه عاقل اندر گاوی بهش کردم و گفتم: جناب مطمئنا اشعه هایی که از دستگاه شیمادزو تو ایران اونم تو قم میزنه بیرون هوشمند نیستن تا متر کنن ارتفاعشون رو!! ملت دخترشون رو از دست داده بودن من وحشی شدم!!!

دم دمای ظهر پسر رئیس بیمارستان اومده بود عکس بگیره از همکارم پرسیده: آقای فلانی هنوز مسئول بخش هستن؟ اونم توضیح داده که نه بابا بعد از ایشون خانوم فلانی شدن الان هم خانم بیساری مسئول هستن. بعد یارو برگشته با تعجب پرسیده : وااا مگه ا .ن رئیس بیمارستان شده که اینهمه تغییرات شده؟!!!

پ.ن: فرشته هم خوبه( قابل توجه بعضی ها)

یه پ.ن دیگه: من فردا افطاری تهران دعوت دارم خونه ی دوستم . اصلا حوصله ندارم برم ولی یه چیزی در وجودم هی میخواد منو اسکول کنه که برم!! به نظرتون به حرفش گوش کنم؟

نوشته شده توسط طوطی در ساعت 15:23 | لینک  |