|
طوطی.......قدقد می کند | ||
|
زن بودن کار مشکلی است. مجبوری مانند یک بانو رفتار کنی، همانند یک مرد کار کنی، مثل یک دختر جوان به نظر برسی و مثل یک خانم مسن فکر کنی! من هیچ ادعایی ندارم، حتی قابل تبریک این روز نیستم، جز همنام بودن با صاحب این روز! وقتی به تو نگاه میکنم، به تو که بهترین مادر دنیایی، به تو که یکی از بزرگترین نعمتهایه این دنیایی، به تو که یه فرشته ی نزول کرده به این دنیایی... به اندازه ی همه ی دنیاها دوست دارم.. [ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 0:9 ] [ طوطی ]
ما آدما موجودات عجیبی هستیم. بیشتر وقتا یه سخنرانی، مارو قلقلک هم نمیده، یه وقتا با یه جمله اونم از یه بچه کافیه تا کلا منقلب بشیم! کلا30 ساعت تهران بودم، ولی همین هم کافی بود تا برادرزاده ی 7 ساله ام ، تمام اجداد مامانمو بیاره جلوی چشمش برقصونه! که عمه کجاست و چرا نمیاد. وقتی رسیدم سر خیابون و پیچیدم تو کوچه ، دیدم برادرزاده ام وایساده دم در خونه و چشم دوخته به پیچ کوچه، که عمه اش کی میپیچه!!! وقتی رسیدم نزدیک بود از خوشحالی سکته کنه! بعد که رفتیم تو و اومد تو بغلم آروم گرفت ، یه دفعه اون جمله ی تاریخی رو گفت، همونی که منقلبم کرد دیگه، همونی که 3 ساعته دارم در موردش میحرفم دیگه، واااا گفت : آخیش ..دیگه نگرانی ندارم تو مغزم که عمه کی میاد، چون دیگه اومده . دیگه خیالم راحت شد.... کاری ندارم به سنش و اینکه مثلا نگرانیش چقدر مسخره و آبکی بوده و اینا( خواهش میکنم ، شکسته نفسی چیه؟!) حرفم اینه که کی میرسه که ما بزرگا این حس رو تجربه کنیم؟ کی میخواییم این حس رو بهم هدیه کنیم؟ کی میخواییم یه نفس عمیق بکشیم و لبخند بزنیم و چشمامونو بزاریم رو هم و بگیم : همه چی آرومه ، من چقد خوشبختم...!! از نظر من تجربه ی این حس حتی اگه یه روز طول بکشه ، یا حتی یه ساعت، به همه ی عمرمون میارزه. منم برای اینکه این خوشیشو کامل کنم و سهم بیشتری تو این حس داشته باشم، با اینکه تقریبا جنازه بودم از خستگی، ولی بلافاصله آماده اش کردمو بردمش شهر بازی، بعدش رفتیم یه شام شاهانه خوردیم. 100 بار تکرار کرد: امروز بهترین روز عمرمه عمه!! و من که به زور اشکامو از این همه خوشی که یه جا، تو این بچه جمع شده بود، نگه داشته بودم، داشتم به این فکر میکردم که ، امروز برای منم یه روز محشر بود.یه روز پیش بینی نشده، آره اصلا ثبتش میکنم.. 15 اردیبهشت یه روز ناب و خاص ، برای من و زهرا عمه
پ.ن: زهرا اسم برادرزاده ی من هستش. ولی تو خانواده، همه زهرا عمه صداش میکنن، بسکه برام عزیزه. [ شنبه 16 اردیبهشت1391 ] [ 15:3 ] [ طوطی ]
هیچ وقت فکر نمیکردم کتابی نوشته بشه که بتونه اینجوری منو به چالش بکشونه، کتابی که منو از خودم دور کنه، کتابی که اشکمو دربیاره، دلمو بلرزونه، و بترسونه.. کتابی که منو بدبین کنه نسبت به همه ی اطرافیانم، مخصوصا به کسایی که برام یه جورایی الگو بودن و بهشون غبط میخوردم. کتابی که وادارم کنه که حتی آقا سید، واکسی بیمارستان رو هم جدی بگیرم، یعنی بیشتر جدی بگیرم، شاید که اون یکی از نماینده های ویژه باشه!! ولی این کتاب نوشته شد و توسط منم خونده شد: کمی دیرتر نوشته ی سید مهدی شجاعی. کتابی که یه جورایی نقد میکنه همه ی منتظران رو، کتابی متفاوت.. *** بر خلاف هر سال، امسال برای نمایشگاه هیچ لیستی رو تهیه نکردم. خواهشا اگه کتابی رو خوندین که فکر میکنین حیف که من نخونمش، لطفا پیشنهاد کنید. جان طوطی! در ضمن دوستانی که علاقه مند به حضور در دورخوانی هستن، میتونن برای دریافت اطلاعات بیشتر در مورد دورخوانی 15 اردیبهشت، به اینجا مراجعه کنن. *** راستی اینم بگم و برم، فقط مشغول زمبه ی اجدادم هستین اگه برام دست بگیرین!! جانم براتون بگه که، ماشین و بردم کارواش، همه بگید خخخخخخخخخخخخخب!! تحوبلش دادم به آقا کارواشی و خودم اومدم نشستم تو اتاق، درست مثل یه جنتل وومن!! بگید خخخخخخخخخب! مشغول بازی با موبایلم شدم و طبق معمول غرق تو فوروت ، بگید خخخخخخخخخب!! هیچی دیگه، خسته که شدم موبایل و گذاشتم کنار و ذل زدم به حیاط و محو تماشای کارگرا و شستن ماشینا شدم. یهو نمیدونم چه احساس خرکی پیدا کردم که زدم زیر آواز!! حالا نه اونطوری که مثلا دستمو بزارم رو گوشمو چه چه بزنم ها. یخورده کمتر!! همینطور که داشتم ثصنیف " ای غم ای همدرد، دست از سر دل بردار...ای شادی یکدم مرهم به دلم بگذار.." میخوندم یهو دیدم یکی سرفه ای سر داد ، که یعنی دختره ی مشنگ من اینجام!!! یعنی منو میگید داشتم سکته میزدم...سیبیل داشت این هواااااا حدس میزنید تو اون موقعیت چیکار کردم؟؟ جان من راستشو بگید، چه حدسی زدید؟!! از اونجا که طوطی شما خیلی اعتماد به نفس داره و خودشو از تک و تا نمیندازه! برای اینکه بهش بگم خودم میدونستم اینجا بودی و برام مهم نبود!! و ارواح عمه مو اینا..... برای 10 ثانیه ی دیگه به خوندن ادامه دادم، بعد پاشدم از اتاق رفتم بیرون!! به همین راحتی ، به همین خوشمزگی ، به جان خودم. هر چند تا الانم با یادآوریش یخ میکنم از خجالت!
[ دوشنبه 11 اردیبهشت1391 ] [ 14:59 ] [ طوطی ]
یا فاطمه اغیثینی...
[ سه شنبه 5 اردیبهشت1391 ] [ 14:29 ] [ طوطی ]
آیا میدانید: بارونی که این 2-3 روز داره میباره همون آب نیسان هستش. قدیمیها ظرف میزارن تو حیاط و این آب رو جمع میکنن. اعتقاد دارن که این آب شفاست. و اینکه زیر این بارون دعا مستجاب میشه. راست و دروغش هم با خودشون، والا
آیا میدانید: چقدر حال میده اتاقتون رو پشت بوم باشه و بارون از دو طرف بخوره به پنجره و شما هم با یه بشقاب آش رشته مشغول کتاب خوندن باشید.
آیا میدانید:من اینروزا دارم آخرین نوشته ی سید مهدی شجاعی رو میخونم!! جدا نمیدونستین؟؟ وا!! حالا که اینطور شد بزار بگم که، چی گوش میدم؟!! خب معلومه دیگه ، تو ماشین کلا آلبوم آخر چاوشی، تو بیمارستان هم آلبوم بی واژه ی محمد اصفهانی. به شما هم توصیه میکنم بگوشینشون، والا
آیا میدانید:سریال مسیر انحرافی که اینروزا داره از شبکه ی 3 پخش میشه، یه کپی لوس و بی مزه و مسخره و جفنگ از سریال لاست هستش. خدائیش فکر نمیکردم که یه روزی برسه که اینهمه از فرزاد حسنی متنفر بشم، ولی از برنامه ی سال تحوبل شدم و الان هم شدت گرفته بدجور. تو این سریال حسنی مثلا کپی ساویر لاست هستش. یه مرد هرزه و چشم چرون و اینا مثلا.. ولی نمیدونم چرا با این وجود با دیدن ساویر دل آدم قنج میرفت و هی دلش میخواست فریبش رو بخوره!!! ولی با دیدن حسنی آدم کلا از جنس مرد بیزار میشه!! والا آها راستی داشت یادم میرفت، اینجاست که شاعر میگه : تقلیدتون تو حلقم!!! خدائیش همیشه با دیدن این جمله خنده ام میگرفت و نمیفهمیدم یعنی که چی، و چه کاربردی داره؟! ولی تازه افتاد!! ای شیطونا...
آیا میدانید: من خیلی خیلی دلم تنگ شده.....، والا [ یکشنبه 27 فروردین1391 ] [ 14:53 ] [ طوطی ]
مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد از جاده ی سه شنبه شب قم شروع شد آیینه خیره شد به من و من به آینه آن قدر خیره شد که تبسم شروع شد خورشید ذره بین به تماشای من گرفت آنگاه آتش از دل هیزم شروع شد وقتی نسیم آه من از شیشه ها گذشت بی تابی مزارع گندم شروع شد موج عذاب یا شب گرداب؟! هیچ یک دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد از فال دست خود چه بگویم که ماجرا از ربنای رکعت دوم شروع شد در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار تا گفتم السلام علیکم...شروع شد
دکتر فاضل نظری
پ.ن: عکس بالا مربوط به کوه خضر، در نزدیکیه جمکران هستش. یه جورایی بام قم هم محسوب میشه. و برای رسیدن به زیارتگاه ، باید یه کوه نوردی مختصری هم انجام داد. رفتنش رو توصیه میکنم، به خصوص 2 نفری، باور کنید!! منظورم اینه که همه باهم نریزید سر من که مارو ببر اینجا طوطی!! یکی یکی بیاید!! آره جون خودم منظورم همین بود...
نمیدونم چه حکمتی در کاره که آشنایان ما وقتی میخوان ازدواج کنن یاد من نمیوفتن! ولی وقتی زن میگیرن یادشون میفته که عاشق طوطی بوده و هستن و اصلا هم نمیتونن فراموشش کنن!!! این سومین مرد متاهله که با کمال وقاحت به من ابراز علاقه میکنه!! مدیونید اگه فکر کنید از روی تنوع طلبی، بی وفایی، بی شخصیتی و کثافتی باشه احیانا!! جدا ازتون دلگیر میشم! نههههههه فقط از روی عشق و علاقه و این چیزاست که وقتی میاد سراغ آدم ، همه ی خصلت های انسانی رو تحت الشعاع قرار میده!! در ضمن الانم فکر نکنید که عصبانیتم به خاطر این ابراز علاقه، یا سوختن دلم برای زن بدبختشونه، نههههههههه فقط آتیش میگیرم از اینکه چرا اینا هیچ کدوم کسایی نبودن که منم متقابلا دوسشون داشته باشم لااقل!! والا .... [ سه شنبه 22 فروردین1391 ] [ 14:39 ] [ طوطی ]
خدا نوشت: شنیده بودم که ، اشک یتیم عرش خدا رو میلرزونه.. خدا جون راستشو بگو، عرشتو ضد زلزله کردی ، یا سهمیه ی یتیمیه ما تائید نشده ؟؟؟؟ **********************************************************************************
بنده نوشت: وای باران، باران، شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما، چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ **********************************************************************************
خودم نوشت:چقدر هوس کردم قصیده ی آبی، خاکستری، سیاه " حمید مصدق" رو یجا برای .... بخونم!! جای نقطه چین رو با مخاطب خاص و این چیزا پر نکنید لطفا! خواستم خودم پرش کنم گفتم شاید سو برداشت بشه. همین. ********************************************************************************** شما نوشت: برای قضیه ی تور که مطرحش کرده بودم، تورو خدا اینهمه تلاش نکنید، یه سری تحقیقات به عمل اومده و با یکی از اینکاره ترین بچه ها صحبت کردم، ایشون خودش در تلاش برای جور کردنش هست، ایشالا اگه بشه همین روزا اطلاع رسانی میشه، حالا یا اینجا ، یا از طریق وبلاگ خودش.
[ جمعه 18 فروردین1391 ] [ 13:32 ] [ طوطی ]
اول از همه سلام ، اونم از نوعه 91! بعدش ،لطفا به عکس پست قبل یه نیگاه بندازید، الان این ریختی هستم. از اول عید یا مهمون داشتیم، یا مهمونی رفتیم، یا مسافرت. نه جسم برام مونده نه روح، یعنی الان خدا قسمت کنه تایلند و !! ماساژ لازمم بدفرم.. با اینکه خدا رو شکر عید پررفت و آمد و شادی رو داشتم ، ولی با اینحال نمیدونم چرا اصرار دارم بگم که کوفتی بود. ولی شما باور نکن!! البته که نحسی 13 هم جای خودش رو داشت. همه چیز داشت خوب عالی پیش میرفت امروز. اولش با مسابقه ی پینت بال شروع شد و هیجان مخصوص خودش. بعد وسطی و تقلب های جورواجورش ، داشتیم میرفتیم سراغ بازیهای بعدی که، دوستی به صورت ارادی یا غیرارادی چنان با تبحر، فقط با یه اس ام اس، همه ی انرژی منو تخلیه کرد که همه شوکه شدن، و این یعنی کوفت شدن بقیه ی روز!! و البته که کوفت شدن بعدش تو جاده هم با ترکیدن لاستیک کامل شد، ای بابا نگران نشید تورو خدا!! حتما چیزی نشده که دارم قدقد میکنم الان دیگه، وااااا!!! بعضی ها کلا توانایی شون قویه تو ان کار، و از خدا میخوام که این توانایی رو به من نده و اگر داده ، ازم بگیره... توانایی تو ذوق زدن، توانایی فراموش کردن و مهمتر از اون ، جایگزین کردن...
پ.ن: برای سال جدید تصمیم گرفتم که شبیه آدم آهنی باشم. نه عاشق بشم و نه عاشق بکنم!! ولی سعی میکنم ظاهرم و حفظ کنم، یعنی جوری رفتار کنم که همه فکر کنن با مهربونترین آدم روی زمین طرفن! حتی شما دوست عزیز....نمیدونید چه لذتی داره که همه فکر کنن خیلی ماهی، مهربونی، حساسی، عاطفی هستی... ولی نباشی! سال 91 رو سال خدا و کتاب نامگذاری کردم برای خودم، ای بابا چتونه؟!! خودم میدونم نامگذاری سال، وظیفه ی یکی دیگه است و قبلا انجام شده، ولی من با این اسم حال میکنم ، مشکلیه؟؟ میخوام تو این سال ، به خاطر همه ی اشتباهات گذشته از خدا عذرخواهی کنم و برای اینکه دوباره تکرارشون نکنم ، سرمو با کتاب گرم کنم.. پ.ن سوالی: دوست دارم با تور یه سفر برم کویر، کی پایه است جورش کنه که بشه با بچه های وبلاگی رفت؟
[ دوشنبه 14 فروردین1391 ] [ 0:21 ] [ طوطی ]
طوطی، تا اطلاع ثانوی، حتی نای قدقد کردن هم ندارد.. پ.ن: امیدوارم دلی خوش، و تنی سالم تو سال جدید داشته باشید. [ شنبه 27 اسفند1390 ] [ 15:3 ] [ طوطی ]
اسفند مظلوم ترین ماه سال به حساب میاد. لااقل از نظر من... یا همش تو بازار و خیابون برای خرید عید، یا تو خونه مشغول خونه تکانی، و یا تو بخش مشغول کلنجار رفتن با بچه ها که کدوم شیفت اول وایسن و کدوم، دوم..! و البته در مواقع دیگه هم در حال افسوس برای روزهای رفته و درک نکرده، عمر تلف شده، و یا مرور روزهای بد یا خوب سال در حال تموم شدن..در حالیکه حواسم نیست که با اینکارم همین روزها رو هم دارم از دست میدم! و امسال به همه ی اینها اضافه شد ، 1-تکمیل پازل اهدایی یه عزیز، که فکر کنم خودشم میدونست چه روح و روانی قراره داغون بشه سرش بسکه سخت بود!! 2- پروژه ی خرید گوشی، که میشه گفت چندین خانواده رو به خاطرش از خواب و خوراک انداخته بودم!! 3-داشتن چندین عروسی مهم و بند و بساط های مربوط به اونا، و البته که یکی دیگه اش هنوز مونده برای روزهای واپسین سال 4- و از همه مهمتر دغدغه های بسیار زیاد فکری و ذهنی و دلی و ....که فکر کنم اینم تا پایان اسفند درگیرم میکنه و بعدش....نمیدونم!
پ.ن: بر خودم لازم میدونم تشکر کنم از همه ی دوستانی که سراغمو گرفتن و نگران شدن، و البته عذر هم بخوام. بعد نوشت: به وبلاگ کاسپر هم یه سری بزنید. به نظر بازی جالب و متفاوتی میاد. [ سه شنبه 23 اسفند1390 ] [ 0:10 ] [ طوطی ]
|
||
| [ طراحی : سیب تم ] [ Weblog Themes By : Sibtheme] | ||